مگي‌: شما ما را به‌ موضوعي‌ آن‌ قدر بنيادي‌ رسانده‌ايد كه‌ ميل‌ دارم‌ پيش‌ از برداشتن‌ حتي‌ يك‌ قدم‌ ديگر به‌ جلو، اين‌ موضع‌ را تحكيم‌ و تقويت‌ كنم‌. فرمايش‌ شما اين‌ است‌ كه‌ موجودات‌ انساني‌ اغلب‌ دو قسم‌ سؤال‌ در جستجوي‌ معرفت‌ كرده‌اند. در وهله‌ي‌ اول‌ سؤالاتي‌ درباره‌ي‌ جهان‌، چون‌ انسان‌ دائماً مي‌خواهد از محيطش‌ سردربياورد و بر آن‌ مسلط‌ شود يا، به‌ عبارت‌ ديگر، به‌ آن‌ تمشيت‌ بدهد. به‌ اين‌ پرسشها درباره‌ي‌ جهان‌ نهايتاً فقط‌ ممكن‌ است‌ با نگاه‌ كردن‌ به‌ آن‌ پاسخ‌ داد: يعني‌ با پژوهش‌ و مشاهده‌ و آزمون‌ و آزمايش‌ و مانند اينها. اين‌گونه‌ پرسشها به‌ امور واقع‌ مربوط‌ مي‌شوند يا، به‌ قول‌ فلاسفه‌، سؤالاتي‌ هستند تجري‌، يعني‌ مسئله‌ در آنها مسئله‌ي‌ تجربه‌ است‌. دومين‌ قسم‌ سؤال‌، نوع‌ انتزاعي‌تر يا صوري‌تر آن‌ است‌، مانند سؤالات‌ مربوط‌ به‌ رياضيات‌ يا منطق‌ يا، چنان‌ كه‌ چند دقيقه‌ پيش‌ خودتان‌ ذكر كرديد، بازيها. اين‌ قسم‌ پرسشها با نسبتهاي‌ متقابل‌ بين‌ چيزهايي‌ در درون‌ دستگاههاي‌ صوري‌ سروكار دارند و، بنابراين‌، جواب‌ آنها را نمي‌شود با نگاه‌ كردن‌ به‌ جهان‌ داد. البته‌ اين‌ گفته‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ به‌ معناي‌ دور بودن‌ آنها از دلمشغوليهاي‌ عادي‌ ما نيست‌. يكي‌ از دستگاههاي‌ صوري‌ بسيار مورد استفاده‌ در زندگي‌ روزانه‌، علم‌ حساب‌ است‌ كه‌، به‌ معناي‌ حقيقي‌، هر روز از آن‌ براي‌ شمردن‌ و تعيين‌ ساعت‌ و پول‌ خردكردن‌ و غيره‌ و غيره‌ استفاده‌ مي‌كنيم‌. حساب‌ دستگاههاي‌ انتزاعي‌ است‌ كه‌ در زندگاني‌ عملي‌ ما مي‌تواند به‌ وفور سودمند و مهم‌ باشد. پس‌ سؤالاتي‌ كه‌ مي‌دانيم‌ چگونه‌ با موفقيت‌ با آنها دست‌ و پنجه‌ نرم‌ كنيم‌ به‌ دو دسته‌ي‌ بزرگ‌ تقسيم‌ مي‌شوند. سؤالات‌ تجربي‌ كه‌ مستلزم‌ نگاه‌ كردن‌ به‌ امور واقع‌ است‌، و سؤالات‌ صوري‌ كه‌ مستلزم‌ ربط‌ دادن‌ چيزي‌ به‌ چيز ديگر در درون‌ دستگاهي‌ صوري‌ است‌. تقريباً همه‌ي‌ سؤالات‌ و، بنابراين‌، تقريباً همه‌ي‌ معرفت‌ در يكي‌ از اين‌ دو سبد قرار مي‌گيرد. اما پرسشهاي‌ فلسفي‌ اين‌ طور نيستند: نشانه‌ي‌ سؤال‌ فلسفي‌ تقريباً اين‌ است‌ كه‌ در هيچ‌ يك‌ از آن‌ دو سبد قرار نمي‌گيرد. سؤالي‌ از اين‌ قبيل‌ كه‌ «حق‌ چيست‌؟» نه‌ با نگاه‌ كردند از پنجره‌ به‌ بيرون‌ جواب‌ داده‌ مي‌شود و نه‌ با بررسي‌ انسجام‌ و همسازي‌ دروني‌ يك‌ دستگاه‌ صوري‌. بنابراين‌ نمي‌دانيد از چه‌ راهي‌ در پي‌ جواب‌ برويد. مطابق‌ فرمايش‌ شما، فلسفه‌ از جايي‌ شروع‌ مي‌شود كه‌ سؤال‌ مزاحم‌ و سمجي‌ داشته‌ باشيد بدون‌ درك‌ روشني‌ از اينكه‌ چگونه‌ به‌ جستجوي‌ جواب‌ برويد. 
برلين‌: شما مطلب‌ را بهتر از من‌ بيان‌ كرديد- بسيار بسيار روشن‌تر. 
مگي‌: ولي‌ فقط‌ بعد از اينكه‌ شما اول‌ آن‌ را گفتيد. من‌ براي‌ شروع‌ كار، بيان‌ شما را از قضيه‌ داشتم‌. 
برلين‌: من‌ بيان‌ شما را قبول‌ دارم‌- به‌ مراتب‌ بهتر است‌. 
مگي‌: ولي‌، به‌ هر حال‌، اين‌ سؤال‌ مزاحم‌ و سمج‌ هنوز هست‌ كه‌ تكليف‌ ما با سؤالاتي‌ كه‌ نمي‌دانيم‌ چگونه‌ به‌ آنها پاسخ‌ بدهيم‌، چيست‌؟ 
برلين‌: خوب‌، بايد بپرسيد: «چرا ما از بعضي‌ از متفكراني‌ را كه‌ در اين‌ امور بحث‌ كرده‌اند ستايش‌ مي‌كنيم‌؟» به‌ نظر من‌، از آنها ستايش‌ مي‌كنيم‌ چون‌ توانسته‌اند اين‌ مسائل‌ را به‌ نحوي‌ دوباره‌ بيان‌ كنند كه‌ بعضي‌ از پاسخها لااقل‌ خردپسند به‌ نظر برسند. وقتي‌ براي‌ كاري‌ روش‌ جاافتاده‌اي‌ وجود نداشته‌ باشد، آنچه‌ از دستتان‌ برمي‌آيد مي‌كنيد. مي‌گوييد: «وقتي‌ سؤالي‌ از اين‌ قبيل‌ مي‌كنم‌ كه‌ «آيا براي‌ همه‌ي‌ چيزها غايت‌ و مقصودي‌ هست‌؟» اين‌ چه‌ قسم‌ سؤالي‌ است‌؟ دنبال‌ چه‌ نوع‌ جوابهايي‌ مي‌گردم‌؟ چه‌ قسم‌ دلايلي‌ ممكن‌ است‌ مرا به‌ اين‌ فكر برساند كه‌ فلان‌ جواب‌ خاص‌ راست‌ است‌ يا دروغ‌ يا حتي‌ شايسته‌ي‌ بررسي‌ و سنجش‌؟» فلسفه‌ يعني‌ همين‌. تصور مي‌كنم‌ يي‌.ام‌.فارستر (17) يكبار گفته‌ است‌ (هر چند بايد اعتراف‌ كنم‌ به‌ خاطر نمي‌آورد كجا) كه‌: «همه‌ چيز مانند چيزي‌ است‌؛ خود اين‌ چيز مانند چيست‌؟» درمورد پرسشهاي‌ فلسفي‌، تمايل‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ از سؤال‌ درباره‌ي‌ چنين‌ چيزي‌ شروع‌ كنيم‌. از لحاظ‌ تاريخي‌، آنچه‌ به‌ نظر مي‌رسد اتفاق‌ افتاده‌ باشد اين‌ است‌ كه‌ بعضي‌ سؤالات‌ مهم‌ و حساس‌ به‌ ظاهر در اين‌ وضع‌ دو پهلو قرار گرفته‌اند. مردم‌ عميقاً درباره‌ي‌ آنها نگران‌ بوده‌اند، و البته‌ طبيعي‌ بوده‌ كه‌ نگران‌ باشند چون‌ اين‌ پرسشها به‌ بالاترين‌ ارزشها مربوط‌ مي‌شده‌اند. جزميان‌، يعني‌ كساني‌ كه‌ خيلي‌ ساده‌ و بدون‌ چون‌ و چرا احكام‌ كتابهاي‌ مقدس‌ را مي‌پذيرفته‌اند يا از دستور ارشادكنندگاني‌ پيروي‌ مي‌كرده‌اند كه‌ ملهم‌ از عالم‌ غيب‌ بوده‌اند، نگران‌ اين‌گونه‌ سؤالات‌ نبوده‌اند. ولي‌، از طرف‌ ديگر، شايد هميشه‌ مردمي‌ بوده‌اند كه‌ نسبت‌ به‌ اين‌ امور شك‌ مي‌كرده‌اند و از خودشان‌ مي‌پرسيده‌اند: «چرا اين‌ جوابها را بپذيريم‌؟ عده‌اي‌ مي‌گويند كه‌ چنين‌ و چنان‌ است‌، ولي‌ آيا مطمئنيم‌ كه‌ مي‌دانند؟ چطور يقين‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ اين‌ عده‌ مي‌دانند؟ مي‌گويند كه‌ خدا (يا گاهي‌ طبيعت‌) اين‌ طور به‌ آنها مي‌گويد -ولي‌ خدا هم‌ مثل‌ طبيعت‌، به‌ نظر مي‌رسد به‌ اشخاص‌ مختلف‌ جوابهاي‌ مختلف‌ مي‌دهد. كدام‌ يك‌ درست‌ است‌؟»
بعضي‌ از پرسشها طوري‌ مجدداً بيان‌ شده‌اند كه‌ (از لحاظ‌ تاريخي‌) در يكي‌ از آن‌ دو سبد قرار گرفته‌اند. اجازه‌ بفرماييد توضيح‌ بدهم‌ كه‌ مقصودم‌ چيست‌. اخترشناسي‌ يا نجوم‌ را بگيريم‌. در قرن‌ چهاردهم‌ ] ميلادي‌ [ كاملاً معقول‌ بود كه‌ نجوم‌ يكي‌ از موضوعات‌ فلسفي‌ تلقي‌ شود چون‌ چيزهايي‌ مي‌گفت‌ كه‌ نه‌ صرفاً تجربي‌ بود و نه‌ صوري‌. في‌المثل‌، تصور مي‌شد كه‌ سياره‌ها ضرورتاً مدارهاي‌ دايره‌اي‌ دارند زيرا دايره‌، شكلي‌ در حد كمال‌ است‌. صرف‌نظر از مقام‌ و مرتبه‌ي‌ خود اين‌ قضيه‌ كه‌ دايره‌ شكل‌ كامل‌ است‌ (و، به‌ نظر من‌، مي‌شود آن‌ را به‌ نحوي‌ يكي‌ از قضاياي‌ صوري‌ تصور كرد)، قضيه‌ي‌ بعدي‌ كه‌ مي‌گويد سيارات‌ چون‌ حركتشان‌ در حدّ كمال‌ است‌، بايد حركت‌ دايره‌اي‌ داشته‌ باشند و نمي‌توانند نداشته‌ باشند، به‌ نظر نمي‌رسد نه‌ قضيه‌اي‌ تجربي‌ باشد و نه‌ صوري‌. شما ممكن‌ نيست‌ صدق‌ آن‌ يا هيچ‌ قضيه‌ي‌ ضرورتاً صادقي‌ را با مشاهده‌ يا آزمايش‌ مسجل‌ كنيد. به‌ همين‌ ترتيب‌، با برهان‌ منطقي‌ يا رياضي‌ محض‌ هم‌ نمي‌توانيد آنچه‌ را براساس‌ واقعيات‌ به‌ دست‌ آمده‌ از تعميم‌ اينكه‌ سيارات‌ چيستند و چه‌ مي‌كنند، به‌ اثبات‌ برسانيد. تا هنگامي‌ كه‌ مردم‌ مي‌دانستند كه‌ ستاره‌ها بايد و ضروري‌ است‌ كه‌ به‌ طرز خاصي‌ رفتار كنند و لاغير، و سيارات‌ بايد بعضي‌ مسيرهاي‌ ديگري‌ را بپيمايند، تا هنگامي‌ كه‌ مردم‌ مدعي‌ علم‌ به‌ اين‌ موضوع‌ بر پايه‌ي‌ دلايل‌ متافيزيكي‌ يا كلامي‌ بودند، كاملاً صحيح‌ بود كه‌ نجوم‌ رشته‌اي‌ فلسفي‌ دانسته‌ شود. عين‌ اين‌ حكم‌ درمورد علم‌ احكام‌ نجوم‌ (18) هم‌ صدق‌ مي‌كرد كه‌ با نجوم‌ پيوستگي‌ نزديك‌ داشت‌. بعد، چنان‌ كه‌ همه‌ مي‌دانند، نجوم‌ به‌ تدريج‌ يكي‌ از علوم‌ مشاهدتي‌ شد. پيش‌ فرضهاي‌ متافيزيكي‌ را دور انداخت‌ و امروز يكي‌ از شاخه‌هاي‌ عادي‌ علوم‌ طبيعي‌ است‌ و به‌ روش‌ فرضيه‌ و استنتاج‌ پيش‌ مي‌رود و تابع‌ آزمونهاي‌ تجربي‌ است‌ و ديگر فلسفي‌ نيست‌.
يكي‌ از امور جالب‌ نظر اين‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ در سيري‌ كه‌ داشته‌، دائماً بعضي‌ قسمتهاي‌ خودش‌ را در يكي‌ از آن‌ دو سبد -يعني‌ تجربي‌ يا صوري‌- انداخته‌ است‌. تصور مي‌كنم‌ همكار فقيد من‌ آستين‌ (19) بود كه‌ روزي‌ در بيان‌ اين‌ قضيه‌ مي‌گفت‌ خورشيد فلسفه‌ آهسته‌ آهسته‌ توده‌هاي‌ عظيم‌ گاز سوزان‌ بيرون‌ مي‌دهد و اين‌ توده‌ها خودشان‌ سياراتي‌ مي‌شوند و زندگي‌ مستقلي‌ پيدا مي‌كنند. نمونه‌هاي‌ بزرگي‌ از اين‌ جريان‌ در تاريخ‌ فلسفه‌ ديده‌ مي‌شود. مثلاً، اقتصاد تا زماني‌ كه‌ با مقدار زيادي‌ فرضيات‌ متافيزيكي‌ مخلوط‌ بود، بخشي‌ از فلسفه‌ بود؛ ولي‌ بعد به‌ تدريج‌ حوزه‌ي‌ پژوهش‌ مستقلي‌ شد يا كم‌كم‌ مي‌شود. 
مگي‌: ولي‌ حتي‌ در اوقاتي‌ كه‌ حوزه‌هاي‌ مختلف‌ پژوهش‌ - چنان‌ كه‌ فرموديد، مانند اقتصاد يا اخترشناسي‌، يا ديروز روان‌شناسي‌ و امروز زبان‌شناسي‌- جدا و منشعب‌ شده‌اند، باز فلسفه‌ي‌ هر يك‌ از اين‌ رشته‌ها باقي‌ مانده‌ است‌. اين‌ طور نبوده‌ كه‌ وقتي‌ جدا شده‌اند، ديگر هرگونه‌ رابطه‌ را با فلسفه‌ از دست‌ داده‌ باشند.
در هر زمينه‌اي‌ از فعاليت‌، بعضي‌ اصطلاحات‌ اساسي‌ وجود دارد -يا بهتر است‌ بگويم‌ مفاهيم‌ بنيادي‌- كه‌ مردم‌ به‌ كار مي‌برند. فيزيكدانها دائماً از نور و جرم‌ و انرژي‌ و سرعت‌ و گرانش‌ و حركت‌ و اندازه‌گيري‌ و زمان‌ حرف‌ مي‌زنند. سياستمداران‌ دائماً اصطلاحاتي‌ به‌ كار مي‌برند مثل‌ «آزادي‌» و «برابري‌» و «عدالت‌ اجتماعي‌». حقوقدانها و وكلا دائماً از الفاظي‌ استفاده‌ مي‌كنند مانند «جُرم‌» و «بي‌گناهي‌» و باز «عدالت‌» منتهي‌ به‌ معنايي‌ ديگر. معمولاً كساني‌ كه‌ عملاً در چنين‌ زمينه‌ها درگيرند، براي‌ بحث‌ درباره‌ي‌ اصطلاحاتي‌ كه‌ به‌ كار مي‌برند، چندان‌ وقتي‌ صرف‌ نمي‌كنند. من‌ شرط‌ مي‌بندم‌ كه‌ كمتر فيزيكداني‌ در سرتاسر زندگي‌ حتي‌ يكبار هم‌ با فيزيكدان‌ ديگري‌ در اين‌ باره‌ وارد بحث‌ مي‌شود كه‌ نور چيست‌ يا چه‌ معنايي‌ از اصطلاح‌ «انرژي‌» در نظر دارد. بعد ناگهان‌ سروكله‌ي‌ شخصي‌ پيدا مي‌شود كه‌ مي‌گويد: «بله‌، قبول‌، ولي‌ مقصودتان‌ دقيقاً از «نور» چيست‌؟ مقصودتان‌ از «انرژي‌» چيست‌؟ مقصودتان‌ از «اندازه‌گيري‌» چيست‌؟ به‌ عبارت‌ دقيق‌تر، وقتي‌ چيزي‌ را اندازه‌ مي‌گيريم‌، چه‌ كار مي‌كنيم‌؟» اين‌ آدم‌ همان‌ كسي‌ است‌ كه‌ به‌ او مي‌گوييم‌ فيلسوف‌ علم‌ و اسم‌ بحث‌ درباره‌ي‌ اين‌گونه‌ مسائل‌ را مي‌گذاريم‌ فلسفه‌ي‌ علم‌. همين‌ طور، كس‌ ديگري‌ را داريم‌ به‌ نام‌ فيلسوف‌ سياسي‌ كه‌ مي‌پرسد: «مقصود ما از «آزادي‌» دقيقاً چيست‌؟ مقصودمان‌ از «برابري‌» چيست‌؟» حتي‌ فيلسوف‌ حقوق‌ هم‌ داريم‌ كه‌ مي‌پرسد: «مقصود ما از «عدالت‌» دقيقاً چيست‌؟» در واقع‌، براي‌ هر موضوع‌ يا فعاليتي‌، فلسفه‌اي‌ وجود دارد كه‌ هدفش‌ روشن‌ كردن‌ مفاهيم‌ و مدلهايي‌ است‌ كه‌ طبعاً در آن‌ رشته‌ به‌ كار مي‌روند و همچنين‌ بحث‌ درباره‌ي‌ هدفها و روشهاي‌ آن‌ و شكل‌ خاص‌ استدلال‌ و شواهد و شيوه‌هاي‌ مناسب‌ هر رشته‌. به‌ عبارت‌ ديگر، فلسفه‌ مي‌تواند در پي‌ روشن‌ كردن‌ هر مفهوم‌ يا تحليل‌ هر فعاليتي‌ باشد. مقصود ويتگنشتاين‌ هم‌ همين‌ بود كه‌ اصرار داشت‌ فلسفه‌ فعاليت‌ است‌، نه‌ مجموعه‌اي‌ از نظريه‌ها و تعاليم‌. نتيجه‌اي‌ كه‌ البته‌ بايد گرفت‌ اين‌ است‌ كه‌ حتي‌ فعاليت‌ خود فلسفه‌ هم‌ بايد موضوع‌ پژوهش‌ فلسفي‌ باشد، كمااينكه‌ در واقع‌ همين‌ طور هم‌ هست‌ و در ميان‌ فلاسفه‌ دائماً مقدار بسيار زيادي‌ از اين‌گونه‌ پژوهشها جريان‌ دارد. البته‌ در عمل‌، جالب‌ترين‌ فعاليتهايي‌ كه‌ مي‌شود بررسي‌ كرد و سنجيد، آن‌گونه‌ فعاليتهايي‌ غير از فلسفه‌ است‌ كه‌ به‌ نحوي‌ از انحا اهميت‌ اساسي‌ در زندگي‌ بشر دارند و، به‌ نظر، من‌ فلاسفه‌ سنتاً نسبت‌ به‌ ماهيت‌ آنها متأسفانه‌ كوته‌بيني‌ كرده‌اند. باز در عمل‌، جالب‌ترين‌ مفاهيمي‌ كه‌ مي‌شود در آنها پژوهش‌ كرد، مفاهيم‌ بنيادي‌ است‌، خواه‌ مورد استعمال‌ روزانه‌ داشته‌ باشند و خواه‌ خصلتاً در زمينه‌ خاصي‌ از انديشه‌ و فعاليت‌ بشر به‌ كار بروند. فلاسفه‌ در اين‌گونه‌ پژوهشها مي‌خواهند در پيش‌ فرضهايي‌ كه‌ در تفكر ما وجود دارد كندوكاو كنند؛ مي‌خواهند تحقيق‌ كنند و آشكار كنند و به‌ ما روشن‌ كنند كه‌ چه‌ فرضهايي‌ در مصطلحات‌ اساسي‌ ما و در نحوه‌ي‌ كاربرد ما از اين‌ مصطلحات‌ پنهان‌ است‌ و قاچاقچي‌ وارد نتيجه‌گيريهاي‌ ما مي‌شود، يعني‌ در اعتقادها و اعمال‌ ما. 
برلين‌: تصور مي‌كنم‌ درست‌ است‌. بعضي‌ از شناگران‌ اگر وارد اين‌ فكر شوند كه‌ چطور شنا مي‌كنند، فلج‌ مي‌شوند. فيزيكدانها مثل‌ كساني‌ هستند كه‌ شنا مي‌كنند. ناظراني‌ كه‌ بيرون‌ ايستاده‌اند بهتر مي‌توانند با مسائلي‌ از اين‌ قبيل‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ كنند كه‌ شنا كردن‌ به‌ چه‌ چيز نياز دارد و به‌ چه‌ معناست‌. دانشمنداني‌ هستند كه‌ در تحليل‌ مفاهيمي‌ كه‌ به‌ كار مي‌برند مهارت‌ دارند، ولي‌ فوق‌العاده‌ كميابند. مثلاً آينشتاين‌ و پلانك‌ (20) مي‌دانستند كه‌ تفاوت‌ وجود دارد بين‌ الفاظِ راجع‌ به‌ الفاظ‌ و الفاظِ راجع‌ به‌ اشيا، يا بين‌ مفاهيم‌ و داده‌هاي‌ تجربي‌. كسان‌ ديگري‌ را هم‌ مي‌شناسم‌ كه‌ خوشبختانه‌ هنوز زنده‌اند و اين‌ مطلب‌ را مي‌دانند و حرفشان‌ از لحاظ‌ فلسفي‌ معقول‌ است‌. اما معمولاً حتي‌ با استعدادترين‌ دانشمندان‌ آن‌ قدر غرق‌ در فعاليتهاي‌شان‌ هستند كه‌ نمي‌توانند فاصله‌ بگيرند و فرضهايي‌ را كه‌ كارها و اعتقاداتشان‌ بر آنها پي‌ريزي‌ شده‌ بررسي‌ كنند. 
مگي‌: آيا هيچ‌ وقت‌ به‌ اين‌ موضوع‌ توجه‌ كرده‌ايد كه‌ سؤالهايي‌ مانند «نور چيست‌؟ خوب‌ چيست‌؟ زمان‌ چيست‌؟» چقدر شبيه‌ سؤالات‌ بچه‌هاست‌؟ 
برلين‌: بله‌، بسياري‌ از اوقات‌ بوده‌ كه‌ دقيقاً به‌ اين‌ فكر رفته‌ام‌. بچه‌ها معمولاً نمي‌پرسند: «زمان‌ چيست‌؟» تصور مي‌كنم‌ بچه‌ چيزي‌ از اين‌ قبيل‌ مي‌گويد كه‌: «مي‌خواهم‌ ناپلئون‌ را ببينم‌» (و اين‌ حرف‌ مثلاً براي‌ فرزند پرشوق‌ و ذوق‌ يك‌ معلم‌ تاريخ‌، ظاهراً طبيعي‌ است‌). پدر به‌ او مي‌گويد: «نمي‌تواني‌، چون‌ او مرده‌.» بچه‌ مي‌گويد: «چرا چون‌ مرده‌ من‌ نبايد او را ببينم‌؟» پدر اگر آدم‌ فهميده‌اي‌ باشد، توضيح‌ خواهد داد كه‌ مرگ‌ ناپلئون‌ به‌ متلاشي‌ شدن‌ بدنش‌ در خاك‌ انجاميده‌، و مواد اصلي‌ آن‌ پراكنده‌ شده‌ است‌، و كساني‌ را كه‌ دفن‌ شده‌اند كسي‌ نمي‌تواند دوباره‌ زنده‌ كند. ولي‌ بچه‌ هم‌ اگر بچه‌ي‌ بافهمي‌ باشد، ممكن‌ است‌ بپرسد: «چرا كسي‌ نمي‌تواند دوباره‌ همه‌ي‌ ذرّه‌ها را به‌ هم‌ وصل‌ كند؟» بعد احياناً پدر بايد سخنراني‌ مختصري‌ را راجع‌ به‌ فيزيك‌ يا زيست‌شناسي‌ كند و تازه‌ بچه‌ ممكن‌ است‌ بگويد: «نه‌، اين‌ چيزي‌ نيست‌ كه‌ من‌ مي‌خواهم‌. نمي‌خواهم‌ ناپلئوني‌ را كه‌ دوباره‌ به‌ هم‌ وصل‌ شده‌ ببينم‌. مي‌خواهم‌ عقب‌تر بروم‌ و او را طوري‌ ببينم‌ كه‌ در نبرد اُسترليتس‌ بود. اين‌ آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ من‌ دوست‌ دارم‌.» پدر مي‌گويد: «خوب‌ به‌ هر حال‌، نمي‌تواني‌.» «چرا نه‌؟» «براي‌ اينكه‌ نمي‌تواني‌ در زمان‌ به‌ عقب‌ برگردي‌.» «چرا نمي‌توانم‌؟» اينجا ديگر مسئله‌اي‌ فلسفي‌ داريم‌. مقصود از «نتوانستن‌» در اينجا چيست‌؟ آيا قادر به‌ برگشت‌ دز زمان‌ نبودن‌، با همان‌ نوع‌ «نتوانستني‌» بيان‌ مي‌شود كه‌ وقتي‌ مي‌گوييد «دودوتا نمي‌تواند هفت‌تا باشد»، يا وقتي‌ مي‌گوييد «نمي‌تواني‌ ساعت‌ دو بعد از نصف‌ شب‌ سيگار بخري‌ چون‌ برخلاف‌ قانون‌ است‌»؟ يا اين‌ «نتوانست‌» بيشتر شبيه‌ «نتوانستن‌» در جمله‌اي‌ است‌ مانند «نمي‌توانم‌ به‌ خاطر بياورم‌» يا «نمي‌توانم‌ قدّ خودم‌ را دو مترونيم‌ كنم‌ چون‌ فقط‌ دلم‌ مي‌خواهد»؟ وقتي‌ كسي‌ مي‌گويد: «آيا ممكن‌ است‌ لطفاً نبرد اُسترليتس‌ را ببينم‌؟»، چه‌ قسم‌ «نتوانستني‌» در جواب‌ آن‌ به‌ كار مي‌رود؟ پس‌ فوراً غرق‌ در فلسفه‌ مي‌شويم‌. كسي‌ ممكن‌ است‌ به‌ آن‌ بچه‌ بگويد: «نمي‌تواني‌ به‌ دليل‌ ماهيت‌ زمان‌.» ولي‌ بعد آدم‌ فلسفي‌ مشربي‌ خواهد گفت‌: «نه‌، نه‌، چيزي‌ به‌ اسم‌ زمان‌ يا ماهيت‌ زمان‌ وجود ندارد. هر گفته‌اي‌ درباره‌ي‌ زمان‌ را مي‌شود برگرداند به‌ گفته‌اي‌ درباره‌ي‌ آنچه‌ «قبل‌» و «بعد» و «همزمان‌» اتفاق‌ مي‌افتد. كسي‌ كه‌ طوري‌ صحبت‌ كند كه‌ گويي‌ زمان‌ هم‌ يكي‌ از انواع‌ چيزهاست‌، به‌ دام‌ متافيزيك‌ افتاده‌ است‌.» و حالا ديگر كاملاً وارد معركه‌ شده‌ايم‌. كمتر پدري‌ حاضر است‌ اين‌ طور با بچه‌اش‌ حرف‌ بزند. معمولاً به‌ او مي‌گويد «ساكت‌! سؤالات‌ لوس‌ و بي‌مزه‌ نكن‌! برو پي‌ كارت‌، مزاحم‌ نشو!» ولي‌ اين‌ از آن‌ سؤالاتي‌ است‌ كه‌ دائماً تكرار مي‌شود و برمي‌گردد، و فيلسوف‌ كسي‌ است‌ كه‌ حوصله‌اش‌ سر نمي‌رود و عصباني‌ نمي‌شود و حاضر به‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ كردن‌ با آن‌ است‌. البته‌ بچه‌ها عاقبت‌ طوري‌ شرطي‌ مي‌شوند كه‌ جلو اين‌ قبيل‌ سؤالاتشان‌ را بگيرند، و تأسف‌ در اين‌ است‌. بچه‌هايي‌ كه‌ كاملاً اين‌ طور شرطي‌ نشوند، گاهي‌ فيلسوف‌ مي‌شوند. 
مگي‌: آيا تصور مي‌كنيد از اين‌ جهت‌ كه‌ گفتيم‌، ممكن‌ است‌ چيز كودكانه‌اي‌ در فيلسوفان‌ وجود داشته‌ باشد؟ 
برلين‌: ضرورتاً نه‌. ولي‌ بعضي‌ از سؤالاتي‌ كه‌ فلاسفه‌ مي‌كنند به‌ ظاهر ساده‌ است‌، قدري‌ مانند سؤالاتي‌ كه‌ سقراط‌ در مكالمات‌ افلاطوني‌ مي‌كند، از نوع‌ پرسشهايي‌ كه‌ افراد عادي‌ نمي‌توانند جواب‌ بدهند و، بنابراين‌، گاهي‌ با بي‌حوصلگي‌ كنار مي‌گذارند. از طرف‌ ديگر، همه‌ي‌ سؤالهايي‌ كه‌ فلاسفه‌ مي‌كنند ساده‌ نيست‌. امروز فيلسوف‌ علم‌ سؤالاتي‌ مي‌كند از قبيل‌ اينكه‌: «كوآرك‌ (21) چيست‌؟ «كوآرك‌» در فيزيك‌ اصطلاح‌ بسيار اسرارآميزي‌ است‌. آيا كوآرك‌، موجود واقعي‌ و مستقلي‌ است‌؟ چيزي‌ است‌؟ حركت‌ است‌؟ نسبتي‌ بين‌ موجودهاي‌ واقعي‌ مختلف‌ است‌؟ حفره‌ي‌ سياه‌ يا سياهچاله‌ (22) چيست‌؟ فضاست‌؟ فاصله‌ است‌؟ آيا كوآرك‌، سياهچاله‌ است‌؟ (اساساً اين‌ نوع‌ حفره‌ چيست‌؟) آيا كوآرك‌ فرمول‌ رياضي‌ است‌ -يعني‌ ابزاري‌ منطقي‌ مثل‌ «و»، «هر»، «كه‌» كه‌ مابه‌ازايي‌ در دنياي‌، به‌ اصطلاح‌، واقعي‌ ندارد؟ يا كوآرك‌ آميزه‌اي‌ از يك‌ امر واقعي‌ و يك‌ امر منطقي‌ است‌؟ اصطلاح‌ «كوآرك‌» را چگونه‌ به‌ كار مي‌برند؟ آيا كافي‌ است‌ بگوييم‌: «اصطلاح‌ «كوآرك‌» را در فرمولها يا استدلالهايي‌ از نوع‌ زير به‌ كار مي‌بريم‌»؟ ظاهراً اين‌ حرف‌ كافي‌ به‌ نظر نمي‌رسد. مولكول‌ احتمالاً موجودي‌ واقعي‌ است‌. اتم‌ هم‌ همين‌ طور. وضع‌ الكترونها و پروتونها و پرتوهاي‌ گاما و نوترونها مشكوك‌تر است‌. كوانتومها چطورند كه‌ مردم‌ از آنها در حيرتند؟ مي‌گويند چيزي‌ -يعني‌ الكترون‌- از يك‌ مدار مي‌پرد به‌ مدار ديگر بدون‌ اينكه‌، اگر بشود اين‌ طور گفت‌، از فضاي‌ بين‌ آنها عبور كند. اين‌گونه‌ رفتن‌ بدون‌ عبور، چگونه‌ چيزي‌ است‌؟ آيا چنين‌ چيزي‌ را مي‌شود در تفكر عادي‌ منطبق‌ با شعور متعارف‌ تصور كرد؟ چيز به‌ ظاهر نامفهومي‌ اينجا وجود دارد. آيا چنين‌ چيزي‌ مثل‌ اين‌ است‌ كه‌ بگوييم‌: «در قوزك‌ پايم‌ احساس‌ ناراحتي‌ مختصري‌ مي‌كنم‌؛ اما حالا آن‌ را در زانويم‌ احساس‌ مي‌كنم‌؛ ولي‌ البته‌ اين‌ لازم‌ نيست‌ از پايين‌ ساق‌ پايم‌ به‌ بالا رسيده‌ باشد چون‌ «اين‌» و «آني‌» وجود ندارد؛ اول‌ احساسي‌ در يك‌ جا، بعد احساس‌ ديگري‌ مثل‌ اولي‌ در جاي‌ ديگر»؟ آيا جواب‌ اين‌ است‌؟ ممكن‌ است‌ بگوييد: «درد، ساق‌ پايم‌ را ترك‌ كرده‌ و وارد بازويم‌ شده‌»، و برداشت‌ اين‌ باشد كه‌ به‌ نحوي‌ از انحا بالا رفته‌ است‌. ولي‌، نه‌، مقصودتان‌ واقعاً اين‌ نيست‌. اول‌ دردي‌ اينجا بود، بعد آنجا؛ بينشان‌ چيزي‌ نبود. آيا اين‌ طور است‌؟ آيا اين‌ تشبيه‌ فايده‌اي‌ دارد؟ يا قضيه‌ اصلاً چيز ديگري‌ است‌؟ آيا اين‌گونه‌ جوابها، به‌ گمراه‌ كننده‌ترين‌ نوع‌ استعاره‌هاي‌ پوچ‌ و باطل‌ و محال‌ منجر نمي‌شود؟ آيا زبان‌ علم‌، وصف‌ كننده‌ي‌ چيزي‌ است‌؟ يا، مثل‌ رياضيات‌ يا منطق‌، استخوان‌بندي‌ زبان‌ توصيفي‌ يا تبييني‌ است‌، نه‌ گوشت‌ آن‌؟ يا حتي‌ اين‌ گفته‌ هم‌ نادرست‌ است‌؟ خوب‌، پس‌ چگونه‌ بايد جواب‌ داد؟ فيزيكدانها بسيار به‌ ندرت‌ كمكي‌ از دستشان‌ برمي‌آيد. به‌ ما مي‌گويند كه‌ چه‌ مي‌كنند؛ ولي‌ بعد فيلسوف‌ بايد بگويد: «خوب‌، اين‌ اصطلاح‌ را به‌ اين‌ نحو به‌ كار مي‌برند: به‌ نحو «الف‌»، نه‌ به‌ نحو «ب‌». وقتي‌ مي‌گويند «كوآرك‌»، وقتي‌ مي‌گويند «پوزيترون‌»، وقتي‌ مي‌گويند «پرش‌ كوانتومي‌»، نحوه‌اي‌ كه‌ هر اصطلاح‌ را به‌ كار مي‌برند بيشتر مثل‌ نحوه‌اي‌ است‌ كه‌ بقيه‌ي‌ اين‌ واژه‌ يا آن‌ واژه‌ يا فلان‌ واژه‌ي‌ ديگر را به‌ كار مي‌بريم‌، نه‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ آن‌ طور كه‌ ما اين‌ كلمه‌ يا آن‌ كلمه‌ يا فلان‌ كلمه‌ي‌ ديگر را به‌ كار مي‌بريم‌. بنابراين‌، دچار اين‌ اشتباه‌ نشويد كه‌ فرض‌ را بر وجود شباهتي‌ بين‌ گفته‌هاي‌ آنان‌ و نحوه‌ي‌ كاربرد زبان‌ در زندگي‌ روزانه‌ قرار بدهيد، وگرنه‌ به‌ نتيجه‌اي‌ غلط‌ يا محال‌ خواهيد رسيد يا نظام‌ متافيزيكي‌ غيرلازمي‌ بنا خواهيد كرد.» 
مگي‌: بعضي‌ از فيلسوفان‌ آنچه‌ را شما اكنون‌ از آن‌ صحبت‌ مي‌كنيد فعاليت‌ اختصاصي‌ فلاسفه‌ مي‌دانند. ما همه‌ در تفكرمان‌ مرتكب‌ اشتباهي‌ مي‌شويم‌ كه‌ به‌ «خلط‌ مقوله‌» (23) معروف‌ است‌، يعني‌ فلان‌ اصطلاح‌ را طوري‌ به‌ كار مي‌بريم‌ كه‌ گويي‌ از نوعي‌ به‌ كلي‌ متفاوت‌ با نوعي‌ است‌ كه‌ واقعاً هست‌. و چون‌ متوجه‌ نيستيم‌ كه‌ چه‌ مي‌كنيم‌، اين‌ كار به‌ انواع‌ و اقسام‌ خطاها مي‌انجامد. بنابراين‌، عده‌اي‌ بر اين‌ عقيده‌اند كه‌ وظيفه‌ي‌ ويژه‌ فيلسوف‌ گره‌ گشودن‌ از اين‌ خلط‌ و اشتباههاست‌ تا به‌ اين‌ وسيله‌ به‌ ما نشان‌ بدهد كه‌ كجا به‌ راه‌ غلط‌ رفته‌ايم‌. يكي‌ از فيلسوفان‌ اخيري‌ كه‌ با قاطعيت‌ و تيزبيني‌ به‌ اين‌ نظر اعتقاد داشت‌، گيلبرت‌ رايل‌ (24) بود. او در معروف‌ترين‌ كتابش‌ استدلال‌ مي‌كرد كه‌ ما درمورد مفهوم‌ ذهني‌، مرتكب‌ خلط‌ مقوله‌ي‌ بنيادي‌ و وخيمي‌ مي‌شويم‌. تصورمان‌ به‌ نحوي‌ است‌ كه‌ گويي‌ ذهن‌ موجود واقعي‌ و مستقلي‌ مقيم‌ در بدن‌ است‌، مانند روح‌ در ماشين‌، كه‌ بدن‌ را از درون‌ مي‌گرداند و آن‌ داخل‌ نشسته‌ است‌ و مخفيانه‌ به‌ جريان‌ تجربه‌هاي‌ غير جسمي‌ كه‌ كاملاً مخصوص‌ به‌ خودش‌ دسترس‌ دارد. بحث‌ رايل‌ اين‌ بود كه‌ اين‌ الگو از بيخ‌ و بن‌ نادرست‌ است‌ و به‌ خلط‌ و اشتباه‌ و پريشان‌ انديشيهاي‌ بي‌پايان‌ منجر مي‌شود. او سعي‌ داشت‌ اين‌ موضوع‌ را با تحليل‌ نسبتاً جامع‌ و مانعي‌ از مفاهيم‌ ثابت‌ كند و، بنابراين‌، عنوان‌ كتابش‌ هم‌ كه‌ وقف‌ اين‌ كار شده‌، مفهوم‌ ذهن‌ (25) است‌. در ضمن‌ بگويم‌ كه‌ اگر كسي‌ بخواهد در رد او استدلال‌ كند، دو راه‌ عمده‌ وجود دارد كه‌ نسبتاً خاص‌ اين‌گونه‌ استدلالهاست‌: يا ممكن‌ است‌ انكار كند كه‌ آن‌ مفهوم‌ را به‌ طرزي‌ كه‌ او مي‌گويد به‌ كار مي‌بريم‌، يا ممكن‌ است‌ به‌ اين‌ امر اذعان‌ كند ولي‌ نتايج‌ گمراه‌ كننده‌ي‌ آن‌ را منكر شود. بسياري‌ از بحثهاي‌ فلاسفه‌ بر سر مفاهيم‌ ديگر هم‌ از همين‌ قسم‌ است‌. 
برلين‌: رايل‌، به‌ مذاق‌ من‌، زيادي‌ رفتارگراست‌؛ ولي‌ تصديق‌ مي‌كنم‌ كه‌ روشن‌ كردن‌ و ايضاح‌ بدون‌ شك‌ يكي‌ از وظايف‌ -و شايد يكي‌ از عمده‌ وظايف‌- فلسفه‌ است‌. اما فلاسفه‌ همچنين‌ مي‌خواهند توجه‌ مردم‌ را به‌ مسائل‌ واقعي‌ و مستقلي‌ جلب‌ كنند كه‌ در ضمن‌ روشن‌ كردن‌ قضايا به‌ ميان‌ مي‌آيد. 
مگي‌: تصور مي‌كنم‌ در اين‌ باره‌ لازم‌ است‌ بيشتر صحبت‌ بفرماييد. يكي‌ از دشوارترين‌ امور براي‌ غيراهل‌ فلسفه‌ اين‌ است‌ كه‌ چطور ممكن‌ است‌ كوشش‌ براي‌ پاسخ‌ گفتن‌ به‌ مسائل‌ فيصله‌ناپذير، واقعاً به‌ كسي‌ كمك‌ كند. پيشرفت‌ چگونه‌ ممكن‌ است‌ به‌ دست‌ بيايد؟ 
برلين‌: عرض‌ كنم‌، تاحدي‌ مي‌شود به‌ جواب‌ نزديك‌ شد. گاهي‌ با روشن‌ كردن‌ مفاهيم‌، پي‌ مي‌بريد كه‌ نحوه‌ي‌ طرح‌ مسئله‌ غلط‌ بوده‌ است‌؛ پي‌ مي‌بريد كه‌، چنان‌ كه‌ كمي‌ پيش‌ گفتيم‌، مسئله‌، مسئله‌اي‌ تجربي‌ است‌ كه‌ با مسئله‌اي‌ صوري‌ خلط‌ شده‌ است‌. اجازه‌ بدهيد مثال‌ ديگري‌ از فلسفه‌ي‌ اخلاق‌ بياورم‌ كه‌ چون‌ مردم‌ در همه‌ي‌ عمر به‌ ناچار با مشكلات‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ مي‌كنند، زمينه‌ي‌ خوبي‌ براي‌ مثال‌ است‌. فرض‌ كنيد مسئله‌اي‌ بعضاً اخلاقي‌ و بعضاً سياسي‌ طرح‌ كنيم‌ كه‌ در بيمارستانها مشكلي‌ نسبتاً عادي‌ است‌. چيزي‌ وجود دارد به‌ اسم‌ دستگاه‌ كليه‌ مصنوعي‌ كه‌ بسيار گران‌ و تا اندازه‌اي‌ كمياب‌ است‌. خيلي‌ از مردم‌ از بيماريهاي‌ كليوي‌ رنج‌ مي‌برند و استفاده‌ از اين‌ دستگاه‌ براي‌شان‌ حساس‌ترين‌ چيزهاست‌. سؤال‌ اين‌ است‌ كه‌ آيا بايد از معدود دستگاههايي‌ كه‌ داريم‌ فقط‌ براي‌ افراد بسيار بااستعداد يا مهمي‌ استفاده‌ كنيم‌ كه‌، به‌ نظر ما، سود فراوان‌ به‌ جامعه‌ مي‌رسانند؟ اگر دانشمند بزرگي‌ مبتلا به‌ بيماري‌ كليه‌ داشته‌ باشيم‌، آيا بايد تنها دستگاهي‌ را كه‌ در اختيار داريم‌ براي‌ او كنار بگذاريم‌؟ اگر كودكي‌ در آستانه‌ي‌ مرگ‌ باشد و اين‌ دستگاه‌ بتواند او را نجات‌ بدهد، چطور بايد از آن‌ دو نفر يكي‌ را انتخاب‌ كنيم‌؟ چه‌ بايد بكنيم‌؟ آيا بايد از خودمان‌ بپرسيم‌: «كدام‌يك‌ از اين‌ دو، سود بيشتر به‌ جامعه‌ خواهد رساند؟» اين‌ سؤال‌ زجرآور است‌. فيلسوف‌ اخلاق‌ براي‌ اين‌ نيامده‌ كه‌ به‌ اين‌ پرسش‌ جواب‌ بدهد و بگويد: «دانشمند بزرگ‌ را نجات‌ بدهيد» يا «بچه‌ را نجات‌ بدهيد». ممكن‌ است‌ به‌ عنوان‌ يك‌ انسان‌ چنين‌ حرفي‌ بزند؛ ولي‌ اگر مضافاً فيلسوف‌ اخلاق‌ ورزيده‌اي‌ هم‌ باشد، در مقامي‌ است‌ كه‌ به‌ شما بگويد چه‌ نوع‌ ملاحظاتي‌ در كار است‌. خواهد گفت‌: «هدف‌ شما چيست‌؟ به‌ دنبال‌ چه‌ هستيد؟ آيا فقط‌ نگران‌ خوشبختي‌ نوع‌ بشريد؟ آيا اين‌ تنها ملاحظه‌ي‌ شماست‌؟ اگر هست‌، شايد بشود گفت‌ نجات‌ دادن‌ دانشمند درست‌ است‌ چون‌ او احتمالاً بيش‌ از اين‌ بچه‌، هرقدر هم‌ معصوم‌ باشد، سود عايد خواهد كرد. يا آيا همچنين‌ بر اين‌ عقيده‌ايد كه‌ همه‌ي‌ موجودات‌ انساني‌ بعضي‌ حقوق‌ بنيادي‌ برابر دارند؛ متساوياً استحقاق‌ نجات‌ دارند و كسي‌ نبايد حتي‌ بپرسد كه‌ كدام‌يك‌ از دو نفر «مهم‌تر» است‌؟ آيا فكر شما اين‌ است‌؟ اگر هست‌، پس‌ اينجا تعارض‌ ارزشها وجود دارد. از يكسو، به‌ افزايش‌ خوشبختي‌ بشر معتقدند اما، از سوي‌ ديگر، همچنين‌ معتقديد كه‌ درجه‌بندي‌ حق‌ حيات‌ و ساير حقوق‌ بنيادي‌ و، در نتيجه‌، ايجاد سلسله‌ مراتبي‌ از حقوق‌ به‌ جاي‌ برابري‌، نادرست‌ است‌. هر دو را نمي‌توانيد بخواهيد. اين‌ دو هدف‌ با هم‌ در تعارضند.»
ويليام‌ گاودين‌، (26) پدر زن‌ شلي‌، (27) از اين‌گونه‌ شبهه‌ها نداشت‌. خودش‌ داستاني‌ نقل‌ مي‌كند از فنلون‌ (28) سراسقف‌ معروف‌ و باتقواي‌ فرانسوي‌ كه‌ در اواخر قرن‌ هفدهم‌ زندگي‌ مي‌كرد و مي‌گويند روزي‌ با اين‌ مشكل‌ روبه‌رو شده‌ بود كه‌ آيا بايد براي‌ نجات‌ جان‌ نوكرش‌ به‌ ميان‌ شعله‌هاي‌ آتش‌ بپرد و جان‌ خودش‌ را به‌ خطر بيندازد يا نه‌. گادوين‌ مي‌گويد چون‌ وجود فنلون‌ براي‌ پيشرفت‌ و پرورش‌ بشر به‌ مراتب‌ بيش‌ از وجود خدمتكار اهميت‌ داشت‌، «عادلانه‌» اين‌ بود كه‌ خود نوكر زنده‌ ماندن‌ فنلون‌ را به‌ زنده‌ ماندن‌ خودش‌ ترجيح‌ دهد. نتيجه‌ي‌ قهري‌ اينكه‌ نه‌ تنها جايز بود فنلون‌ نوكرش‌ را نجات‌ ندهد، بلكه‌ اصولاً نادرست‌ و ناحق‌ بود كه‌ بخواهد دست‌ به‌ چنين‌ كاري‌ بزند. فرض‌ كنيد مي‌گفتيم‌: «اين‌ چه‌ حرفي‌ است‌؟ شما اعمال‌ قهرماني‌ را محكوم‌ مي‌كنيد؟ هركسي‌ كه‌ از جان‌ خودش‌ براي‌ جان‌ انسان‌ ديگري‌ بگذرد، مسلماً درخور ستايش‌ است‌.» گادوين‌ در برابر اين‌ حرف‌ به‌ ناچار مي‌گفت‌: «به‌ هيچ‌ وجه‌ اين‌ طور نيست‌. اينجا پاي‌ يك‌ انتخاب‌ مخالف‌ عقل‌ در ميان‌ است‌.» و باز فرض‌ كنيد كه‌ مي‌گفتيم‌ اگر جان‌ همسر يا مادرتان‌ در خطر بود، آن‌ وقت‌ چطور؟ گادوين‌ باز هم‌ شبهه‌اي‌ ندارد. عبارتي‌ كه‌ مي‌گويد اين‌ است‌ (البته‌ من‌ از حافظه‌ نقل‌ مي‌كنم‌): «همسر يا مادر من‌ ممكن‌ است‌ احمق‌ يا فاحشه‌ يا بدطينت‌ يا دروغگو يا فريبكار باشد: اگر باشد، چه‌ نتيجه‌ از اينكه‌ متعلق‌ به‌ من‌ است‌؟ مگر چه‌ جادويي‌ در اين‌ كلمه‌ي‌ «مال‌ من‌» وجود دارد كه‌ حكم‌ جاوداني‌ حقيقت‌ را نقض‌ كند؟» يا به‌ هر حال‌ عباراتي‌ نزديك‌ به‌ اين‌ معنا. البته‌ چنين‌ گفته‌اي‌ فقط‌ ممكن‌ است‌ از آدم‌ خشك‌ و متعصبي‌ صادر شود كه‌ سودمندي‌ عقلي‌ را اصل‌ قرار مي‌دهد، و كاملاً قابل‌ درك‌ است‌ اگر آن‌ را مردود بدانيم‌. اما شكي‌ نيست‌ كه‌ مسئله‌، مسئله‌اي‌ فلسفي‌ است‌. گادوي‌ هم‌ در اين‌ باره‌ كه‌ هر شخص‌ عاقلي‌ ممكن‌ است‌ بي‌درنگ‌ چه‌ پاسخي‌ به‌ او بدهد، كوچك‌ترين‌ شبهه‌اي‌ نداشت‌. به‌ هر حال‌، آنچه‌ گفتيم‌ به‌ روشن‌ شدن‌ مسئله‌ كمك‌ مي‌كند. مطلب‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر پاسخ‌ گادوين‌ را رد كنيم‌، مي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ چيزي‌ را رد مي‌كنيم‌ و دست‌ كم‌ در اين‌ راه‌ افتاده‌ايم‌ كه‌ بدانيم‌ چرا چنين‌ كاري‌ مي‌كنيم‌.