معنای فلسفه از دیدگاه آیزا برلین ( قسمت سوم و پایانی )
مگي: وقتي در آن مثال دستگاه كليهي مصنوعي متذكر شديد كه يك فيلسوف ورزيدهي اخلاق به ما نميگويد چه كنيم، در واقع چيزي فرموديد كه از نظر بحث فعلي ما فوقالعاده مهم است. خيلي از مردمي كه به فلسفه روي ميآورند، ميخواهند كسي به آنها بگويد كه چطور زندگي كنند، يا توضيحي دربارهي دنيا و، همراه با آن، توضيحي درخصوص زندگي دريافت كنند. اما، به نظر من، اينكه بخواهيم كسي به ما بگويد كه چطور زندگي كنيم مساوي با انكار مسئوليت شخصي است. ما نبايد بخواهيم كسي چنين چيزي به ما بگويد و، بنابراين، نبايد در جستجوي جوابهاي قطعي به فلسفه رو كنيم. اين يكسره فرق دارد با اينكه در پي روشن شدن زندگي خودمان باشيم، يا روشن شدن موضوعاتي كه در بعضي مشكلات خاص دركارند، براي اينكه بتوانيم به نحو مؤثرتر مسئوليت بپذيريم و با درك كاملتر و روشنتري دربارهي آنچه با آن مواجهيم تصميم بگيريم.
برلين: آنچه شما ميگوييد بسيار دردناك است؛ ولي من، برخلاف بيشتر اخلاقيون، با آن موافقم. اغلب مردم جواب ميخواهند. تورگنيف يكبار گفته است كه يكي از گرفتاريهاي رمانهاي من -و يكي از دلايلي كه بعضي از خوانندگان از رمانهاي من عصباني و ناراحت ميشوند- اين است كه خوانندهي روسي اين عصر (و ميشود اضافه كرد، حتي عصر ما) ميخواهد كسي به او بگويد كه چطور زندگي كند؛ ميخواهد اطمينان داشته باشد كه قهرمان كيست و آدم شرور و خبيث كدام است. تورگنيف از اينكه چنين چيزي بگويد سرباز ميزد. تولستوي شكي در اين باره باقي نميگذاشت؛ داستايفسكي هم همين طور؛ بسياري از نويسندگان ديگر هم مطلب را به صراحت ميگويند. در رمانهاي ديكنز كوچكترين شبههاي وجود ندارد كه چه كسي خوب است و چه كسي نيست. در آثار جورج اليوت (29) هم چندان شكي در اين باره وجود ندارد. در ايبسن روشن است كه نويسنده چه كسي را دوست دارد و ميستايد و از چه كسي بيزار است يا به حال او احساس ترحم ميكند. اما تورگنيف ميگويد كار من فقط نقاشي چهرهي انسانهاست آن طور كه به چشم من ميآيند؛ من درصدد هدايت خواننده نيستم؛ به او نميگويم خودم هوادار كدام طرفم؛ و اين باعث سرگرداني و عصبانيت مردم ميشود و خواننده را به حال خودش ميگذارد و مردم از چنين چيزي متنفرند. چخوف هم همين معنا را تكرار ميكند ولي، برخلاف تورگنيف، شكايتي ندارد. مسلم اينكه حق با تورگنيف و چخوف است. نه فيلسوف اخلاق وظيفه دارد مردم را در زندگي راهنمايي كند و نه رماننويس. وظيفهي او اين است كه مردم را با مسائل مورد اختلاف روبهرو كند و بگويد كه راههاي ممكن اقدام از كجا شروع و به كجا ختم ميشود و توضيح بدهد كه چه راهي را ميتواند به چه دليلي انتخاب كنند. بايد سعي داشته باشد عوامل دخيل را روشن كند و از وسيعترين دامنهي امكانات و از نتايج مترتب بر آنها پرده بردارد و خصلت هر يك از امكانات را -نه جدا از امور ديگر، بلكه به عنوان يكي از عناصر در متني بزرگتر و شايد در متن گستردهي فلان طرز زندگي- نشان بدهد. بايد، از اين گذشته، نشان بدهد كه چگونه باز شدن يك در ممكن است به باز يا بسته شدن ساير دربها بينجامد. به عبارت ديگر، بايد آشكار كند كه بعضي از ارزشها ناگزير با هم منافات دارند و بعضي از ارزشها با هم در تعارض قرار ميگيرند و غالباً با هم وفق ندارند. يا، براي اينكه مطلب را به تعبيري قدري متفاوت بيان كرده باشيم، بايد گوشزد كند كه فلان اقدام، يا حتي فلان طرز زندگي، متضمن چه سود و زياني است: سود و زيان نه فقط از جهت كميت، بلكه از حيث اصول يا ارزشهاي مطلقي كه هميشه با هم هماهنگ نميشوند. وقتي فيلسوف اخلاق به اين ترتيب فلان راه اقدام را در متن اخلاقي مربوط به آن قرار داد و موقعيت آن را، به اصطلاح، روي نقشهي اخلاق مشخص كرد و ماهيت و انگيزه و هدف آن را به مجموعهي ارزشهايي ربط داد كه اقدام مورد بحث متعلق به آنهاست و پيامدهاي احتمالي و نتايجش را بيرون كشيد و با همهي شناخت و درك و مهارت منطقي و حس اخلاقي خودش دلايلي له يا عليه -يا هم له و هم عليه- آن اقدام را اقامه كرد، آن وقت وظيفهاش را در مقام مشاور فلسفي انجام داده است. تنها وظيفهي او روشن كردن است، نه موعظه و نصيحت و امر و نهي و ستايش و سرزنش. او از اين راه ميتواند كمك كند؛ اما بعد بر خود فرد يا گروه است كه در پرتو آنچه به آن اعتقاد دارد و جستجو ميكند (يعني به راهنمايي همان نوري كه متأسفانه هرگز كافي نيست) خودش تصميم بگيرد. از فيلسوف بيش از اين ساخته نيست كه تا حد توان روشن كند كه پاي چه چيزي در ميان است. ولي خود اين هم البته خيلي است.
ممكن است اعتراض شود كه اكثر فيلسوفان بزرگ اخلاق يا سياست -از افلاطون و ارسطو تا كانت و ميل (30) و مور (31) - و اغلب متفكران برجستهي امروز، به عكس اين عمل كردهاند، يعني به مردم گفتهاند كه خوب را از بد و حق را از ناحق چگونه فرق بگذارند و از سلوك و رفتار درست انساني طرفداري كردهاند، و اين امر به وضوح با نظر من منافات دارد كه ميگويم وظيفهي اصلي فلاسفه ارزيابي دلايل له و عليه و روشن كردن نتايج مترتب بر هر شق انتخابي ممكن است، نه گفتن اينكه حق و صواب چيست. ولي اين طور نيست، زيرا اگر آنچه كمي بعد خواهم گفت صحت داشت باشد، فلسفه وظيفهي مضاعفي برعهده دارد: از يكسو، بررسي و به خصوص نقد پيش فرضهاي نهفته در ارزش داوريهاي افراد يا ارزش داوريهايي كه اعمالشان مستلزم آنهاست؛ و از سوي ديگر، سروكار داشتن با ساير مسائل، و اغلب مسائل مرتبهي اول، (32) يعني مسائلي كه در هيچ يك از دو سبد تجربي يا صوري قرار نميگيرند و هرگز ممكن نيست قرار بگيرند. چون مسائل مربوط به هنجارها، به نظر من، به اين دستهي مياني تعلق دارند، نميخواهم سخن من حمل بر اين شود كه ميگويم نقد اصول اينگونه مسائل يا داوريهاي مرتبهي اول بيرون از قلمرو فلسفه است: به هيچ وجه، مقصود من فقط اين است كه فلاسفه لزوماً در حل مشكلات خاص مربوط به رفتار و كردار ماهرتر از ديگران نيستند به شرط آنكه ديگران هم درك و دريافت كافي از دلايل له و عليه نتايج يا اصول محوري هر مورد خاص داشته باشند. حاصل كلام اينكه هركه بخواهد پاسخهاي كلي براي مشكلاتي پيدا كند كه در رشتهها و فنون پذيرفته شدهي تجربي يا صوري به آنها رسيدگي نميشود، اعم از اينكه متوجه باشد يا نه، وارد كاري فلسفي شده است. شاهد بارز اين قضيه، كوشش براي پيدا كردن جواب سؤالات مربوط به ارزشهاست.
مگي: مدتي پيش، شما عبارت «غايات زندگي» را به كار برديد، و من دوباره به آن اشاره ميكنم زيرا مرتبط با نقطهاي است كه به آن رسيدهايم. من مطمئنم كه اغلب مردم تصور ميكنند فلسفه يعني بحث دربارهي هدفهاي زندگي و فيلسوفان كساني هستند شايد بهطور استثنايي خردمند و باهوش كه عميقاً در اين خصوص ميانديشند و دائماً با هم بحث ميكنند كه معناي زندگي چيست و مقصود از آن بايد چه باشد. به نظر شما، فلاسفه واقعاً تا چه حد چنين كاري ميكنند؟
برلين: بعضي البته در اين كار هستند. فلاسفهي مدعي شأن و بزرگي هميشه اين كار را كردهاند. اما خود سؤالات قدري مبهمند. فرض كنيد كسي بپرسد: «معناي زندگي چيست؟» به محض مطرح شدن اين سؤال، سؤال ديگري پيش ميآيد. (ميدانم كه اين گفته متّه به خشخاشگذاري يا طفره به نظر ميرسد، ولي لازم نيست چنين باشد و ما نميتوانيم و نبايد از آن فرار كنيم). سؤال بعدي اين است، يا بايد باشد، كه: «منظورتان از «معنا» چيست؟» من معناي اين جمله را ميدانم، چون قواعدي وجود دارد حاكم بر كاربُرد الفاظ براي انتقال انديشهها و اطلاعات و آموزشها يا هر چيز ديگر. تصور ميكنم عبارت «معناي زندگي» در اينگونه جملهها در واقع به معناي «مقصود از زندگي» است. بعضي از متفكران يوناني متأثر از ارسطو و عدهاي از متفكران مسيحي قرون وسطا و عصر رنسانس تحتتأثير مسيحيت يا حتي يهوديت، اعتقاد راسخ داشتهاند كه هر چيزي در عالم براي مقصودي به وجود آمده است. خداوند (به عقيدهي خداپرستان) و طبيعت (به عقيدهي فلاسفهي يوناني و شاگردانشان) هر شيء و هر مخلوقي را براي مقصودي ساخته است. براي فهم هر چيزي بايد فهميد كه آن چيز براي چيست. ممكن است بعضي جوابها را پيدا نكنيم چون ما خدا (يا طبيعت) نيستيم و علم مطلق نداريم. اما بعضي چيزها را ميدانيم چون به وحي به انسان آشكار شده است، يا به اين علت كه از موهبت نوعي بينش متافيزيكي نسبت به غاياتي برخورداريم كه چيزها يا مخلوقات طبيعتاً تعقيب ميكنند. اگر اين طور باشد سؤال دربارهي معنا، سؤال معقولي است. در آن روزگار ميگفتيد: «انسانها خلق شدهاند مثلاً براي پرستش خدا يا خدمت د راه خدا» يا «خلق شدهاند براي اينكه قوايشان را به كمال برسانند» يا «براي اينكه به خوشبختي برسند» يا هر چيز ديگري كه فلسفهي شما ميگفت غايت يا هدف است. شما به يك نظريه دربارهي مقصود و غايت اشياء يا اشخاص مخلوق و نامخلوق قائل ميشديد، ديگران نظر ديگري در اين خصوص داشتند. بحث و استدلال به اين ترتيب دو هزار سال ادامه داشت. در قرن هفدهم، اين سنت شكست، و مثلاً اسپينوزا گفت اين سؤال نامعقول و بيمعناست كه مقصود از اشياء و امور بهطور كلي چيست. هر چيزي داراي مقصود و هدفي است اگر ما هدف و مقصودي به آن نسبت بدهيم. ساعت ديواري مقصودي دارد زيرا ما آن را براي مقصودي ساختهايم. مقصود اين بوده كه زمان را نشان بدهد، يا اگر كهنه شده و ديگر به درد آن كار نميخورد ولي زيباست، مقصود از آن تزيين ديوار اتاق است. اما اين مقصودي است كه من به آن نسبت دادهام و، به عبارت صحيحتر، مقصود و هدف من است، كمااينكه اگر ديگري آن را ببرد و به مقصود ديگري مورد استفاده قرار دهد، مقصود از آن عوض ميشود. ولي آمديم و شما پرسيديد: «مقصود از يك تخته سنگ چيست؟ مقصود از يك پَر علف چيست؟» در آن صورت احياناً پاسخ اين است كه: «هيچ. تخته سنگ و علف همين طوري هستند.» ممكن است آنها را توصيف كنيد، ممكن است به قوانين حاكم بر آنها پي ببريد، ولي فكر اينكه هر چيزي داراي مقصود و هدف است، صحت ندارد. سؤال از اينكه آيا هر چيزي داراي مقصود و هدف است، يكي از مسائل نوعاً فلسفي است و بحثها و استدلالهاي فراوان از هر دو طرف راجع به آن وجود داشته است.
به نظر من، اكثر مردم امروزي اگر با اين پرسش روبهرو ميشدند كه آيا تصور ميكنيد هر چيزي براي مقصودي به وجود آمده، احتمالاً در اين خصوص شك ميكردند. گمان ميكنم بيشتر مسيحيان يا يهوديان يا مسلمانان مؤمن احياناً ميپذيرفتند كه مثلاً گياهان و جانواران براي اين آفريده شدهاند كه در خدمت انسان باشند و همه چيز در عالم براي خدمت به خدا خلق شده است، وقس عليهذا. ولي اين نظر به هيچوجه عمومي و عالمگير نيست. مسئلهاي است كه هم در كلام و هم در فلسفه مورد اختلاف است. چه چيزي ممكن است دليلي در تأييد اين قضيه محسوب شود كه از همه چيز مقصودي در ميان است؟ چه چيزي ممكن است دليلي در ردّ آن محسوب شود؟ اساساً آيا معنايي دارد كه بگوييم از هر چيزي مقصودي در ميان است؟ اگر از همه چيز مقصودي در بين باشد، آيا اطمينان داريم كه ميفهميم معناي واژهي «مقصود» چيست؟ معمولاً هر ويژگي را با رجوع به چيزي از همان نوع ولي فاقد آن ويژگي تعريف ميكنيم. ميدانيم آبي چيست زيرا آن را با چيز رنگي ديگري مقايسه ميكنيم كه آبي نيست و، مثلاً، سبز يا زرد است. ميفهميم كه داراي مقصود بودن چيست چون همچنين ميفهميم كه فاقد مقصود بودن به چه معناست. ولي اگر از همه چيز به خودي خود مقصودي در بين باشد چون اين امر جزئي است از آنچه هست، و چون ممكن نيست هيچ چيز واقعي يا موهومي هرگز فاقد مقصود خاص خود تصور شود، در آن صورت آيا واژهي «مقصود» كه ديگر فصل مميّز چيزي از ديگر چيزها نيست باز هم داراي معنا و كاربرد روشني است؟ و اگر داراي مقصود و هدف بودند يكي از ويژگيهاي عام نيست، چگونه بايد پي ببريم كه چه چيزي داراي مقصود است و چه چيزي نيست؟ اين يكي از اموري است كه در زندگي بشر عميقاً تأثير ميكند و همچنين مثال خوبي از بحثهاي مدرسي و حايز اهميت محوري از نظر رفتار و كردار انسان است. اگر از همه چيز مقصودي در ميان باشد، بسياري نتايج مهم لازم ميآيد كه از قبيل واقعيت حقوق طبيعي و ماهيت غايات انساني و اينكه چه كارهايي جايز است و چه كارهايي نيست و چه چيزي انساني است و چه چيزي غير انساني و چه چيزي طبيعي است و چه چيزي غيرطبيعي. مثلاً وقتي مردم از آدمي غيرطبيعي -يعني فردي ديوسيرت- صحبت ميكنند يا از رذيلتي غير طبيعي، منظورشان در واقع بهطور ضمني اين است (صرفنظر از اينكه درست بگويند يا غلط) كه مقصودي از خلقت موجودات انساني در بين بوده كه اين نابهنجاريها به نحوي از انحا مغاير با آن است.
مگي: شما طوري صحبت ميفرماييد مثل اينكه مردم به نحو ضمني ميگويند رذيلت طبيعي هم وجود دارد.
برلين: بله، به نظر من، اين طور صحبت ميكنند. فكر ميكنند رذيلت طبيعي هم هست. بعضي از رذايل بزرگ يا كوچك عادي تصور ميشوند، رذايلي كه همه در معرض آن هستند؛ اما رذايل ديگري وجود دارند كه ديوآسا و انحراف از نظم طبيعي محسوب ميشوند، يعني همان نظمي كه غايت و مقصود هر چيزي است. اين بحث، به يك معنا، بحث دربارهي معاني الفاظ است - اما بيهوده و مضحك است كه بگوييم صرفاً مسئلهاي لغوي و نكتهاي لفظي است.
مگي: فلسفهي معروفي در جهان امروز وجود دارد كه احتمالاً پرنفوذترين و بحثانگيزترين فلسفههاست و پاسخ به همهي سؤالها را به مردم ميدهد و كاملترين توضيح را دربارهي دنيا و تاريخ و زندگي بهطور كلي فراهم ميكند و به هر چيز و هركسي مقصودي اختصاص ميدهد. نام اين فلسفه ماركسيسم است. آيا تصور ميفرماييد كه اين ويژگي آن را از ساير اقسام فلسفه متمايز ميكند؟
برلين: نه، اين ويژگي نه؛ يا دست كم نه اين ويژگي به تنهايي. بنيادگذاران نظامهاي بزرگ متافيزيكي هم سعي داشتند چنين كاري بكنند: كساني مانند افلاطون و ارسطو و رواقيون و توماس آكويناس، يا هگل و اگوست كنت از متفكران اخير، همه ميخواستند كاري كنند كه سرتاسر تجربهي بشري را دربربگيرد. تفاوت در اين است كه ماركسيسم، اگر كل آن نهضت را در نظر بگيريم، ميخواهد بساط فلسفه را به معناي گذشته برچيند و علم جامعه (33) را به جاي آن بنشاند و خودش مدعي است كه علم جامعه است. ماركسيسم ادعا دارد كه به معناي اخص نظريهاي علمي دربارهي تاريخ است و دربارهي اينكه انسان چگونه از قديميترين ايام تكامل پيدا كرده است. ميگويد اين سير تكاملي به رشد توان انسان براي توليد كالاهاي مادي بستگي داشته است. آنچه هر چيز ديگري را موجب ميشود يا تعيين ميكند توليد است، يعني اينكه وسايل توليد در دست كيست و از مواد و ابزارها و افراد چگونه استفاده ميشود و توليدات به چه مصرفي ميرسد؛ قدرت چگونه توزيع ميشود، يعني دارا و ندار كيست، ارباب و برده و رعيت كيست، خواجه و بنده كيست، برزگر و كارگر كارخانه و قصاب و نانوا و شمع ساز كيست- و خلاصه ساختار جامعه از بالا تا پايين. عقيده بر اين است كه سياست و هنرها و علوم و نظرگاه فايق و جاري جامعه را ساختار آن تعيين ميكند يا موجب ميشود. مطابق اين نظر، اعم از اينكه مردم متوجه باشند يا نه، هر چه افراد ميكنند و ميانديشند و در مخيّله ميگنجانند و ميخواهند، به ناچار منافع طبقهي چيرهگر و مسلّط را انعكاس ميدهد. بنابراين، اولين سؤالي كه بايد دربارهي انديشهها و تصورات و ارزشها و آرمانها مطرح كرد (كه البته مظهر و مبيّنِ كل نگرشهاست) اين نيست كه مثلاً «آيا اينها راست است؟» يا «فينفسه خوب است؟»؛ بايد پرسيد: «اينها چه منافعي را پيش ميبرد؟ به حال كدام طبقهي اقتصادي سودمند است؟» تاريخ داستان پرفراز و نشيبي است كه شخصيتهاي آن، طبقات اقتصادي مختلفند و اين طبقات دائماً با هم درپيكارند. هر انديشهاي، از جمله هر نظريهي فلسفي، سلاحي در اين پيكارهاست. اصل بر اين است كه نه ممكن است عينيتي وجود داشته باشد و نه موضعي بالاتر و بر فراز نبردها كه به كسي اجازه دهد نظري پخته و سنجيده كسب كند. ماركسيسم در اساس نظريهاي در جامعه شناسي است، نظريهاي است دربارهي تكامل اجتماعي نوع بشر، داستان پيشرفتي مستلزم جنگها و انقلابها و سنگدليها و بدبختيهاي بيحدّ و حساب است، منتهي داستاني كه آخرش خوش است. تعيين كننده ياموجب حقيقت و كذب و حق و ناحق و زيبايي و زشتي، منافع طبقاتي است.
نتيجه اينكه فلسفه هم بايد در جامعه شناسيِ انديشهها ذوب شود. نظريات فلسفي هم يكي از بخشهاي جداييناپذير ديدگاه عمومي (يا ايدئولوژي) جامعه است و بايد با توجه به رابطهاش با آن سنجيده و ارزيابي شود. ديدگاه عمومي مورد بحث هم به نيازهاي طبقهي صاحب آن ديدگاه بستگي دارد. فلاسفهاي مانند كانت يا راسل ممكن است در اين خيال باشند كه جوابهايي كه جستجو ميكنند و احياناً ميدهند جوابهايي عيني به پرسشهايي دربارهي ماهيت اشياء مادي يا عليت يا شناخت انساني است و اين پاسخها اگر صحيح باشند تا ابد صحت دارند و جستجوي آنها جستجويي فارغ از هرگونه نفع و غرض است. ولي اگر بر اين تصور باشند، به خطا رفتهاند. اينگونه سؤالها از لحاظ فكري محصول وضع خاص تكنولوژي و وضع مالكيت و، بنابراين، مناسبات اجتماعي زمان اين فلاسفه است، و به همين جهت پيش ميآيد و در جنگ طبقاتي ايفاي نقش ميكند و بايد با توجه به آن جنگ، ديده شود. پس نهايتاً روشن ميشود كه مشكلات فلسفي هميشه به معناي مشكلات عملي است. دلمشغولي به مسائل خاص نظري ممكن است گاهي جامهاي مبدل از كار دربيايد، يعني راه طفره و گريز از مشكلات اجتماعي براي كساني كه آمادهي روبهرو شدن با آن مشكلات نيستند، و، بنابراين، معلوم شود نوعي تباني به منظور حفظ وضع موجود است يا، به عبارت ديگر، حفظ جامعهاي كه، فلاسفه خواه متوجه باشند يا نباشند، تابع ترتيبات فئودالي يا سرمايهداري است. تا زماني كه كسي به اين واقعيت اساسي و دگرگون كننده پي نبرد، همچنان قرباني نيروهاي ناشناختهاي خواهد ماند كه در اذهان سادهي عوام موجد ترس و خرافه ميشود و در اذهان اشخاص دانا و با فهم موجد پندارهاي پوچ مذهبي و مابعدالطبيعي و فلسفي. اما كسي كه به اين واقعيت پي ببرد، صاحب علمي خواهد شد عليالاصول به اتقان و استواري فيزيك و شيمي و زيستشناسي و به كمك آن و از بركت شناختي كه از طبع اجتماعي انسان و رابطهي آن با جهان خارج كسب كرده است، خواهد توانست به زندگي خود سروسامان عقلي بدهد.
ماركسيستها از هر صنف و فرقهاي اين ادعاي بيكران را دارند. فلسفههاي گذشته را ديدگاهها يا ايدئولوژيهاي تاريخي پياپيي ميدانند كه به پيروي از شرايط اجتماعي مولّد آنها، رونق ميگيرند يا روبه افول ميگذارند. ميخواهند با دليل تراشي توضيح دهند كه فلسفه بياهميت است و آن را به يكي از علوم اجتماعي تبديل كنند. اما اين كار مشكلات فلسفي را بيش از آنكه حل كند، به صورت مشكلات عملي درميآورد، به خصوص عمل اجتماعي و سياسي كه ماركسيسم ادعا دارد جوابهاي علمي براي آنها پيدا كرده است. اين، به نظر من، نامتقاعد كنندهترين بخش برنامهي آن است. ماركسيستها احتمالاً درست ميگويند كه آنچه در قلمرو انديشه باب روز ميشود از عمل اجتماعي آب ميخورد؛ ولي اين حرفشان دُرست نيست كه مشكلاتي كه در جريان آن پيش ميآيد با رخت بربستن آن نحوهي عمل رخت برميبندد، و به طريق اولي' درست نيست كه عمل اجتماعي آن مشكلات را حل ميكند. هندسه احياناً از نيازهاي نخستين معماران، يعني سازندگان اهرم يا پيشينيانشان، به وجود آمد؛ شيمي احياناً از جادوگري آغاز شد؛ اما بعد ميرسيم به مسائل توپولوژي يا كُدهاي ژنتيك يا مسئلهاي منطقي از اين قبيل كه: «وقتي ميگوييم «دايره قابل تربيع نيست» اين چه قسم گزارهاي است؟» اينگونه مسائل را با عمل نميشود حل كرد. مسائل محوري نظري فقط با تفكر عقلي قابل حل است، يعني تفكر رياضي، فلسفي، حقوقي، تفكر در زمينهي زبانشناسي تاريخي، زيستشناسي، شيمي، كه غالباً، به اقتضاي مورد، در مراتب عالي مفاهيم مجرد صورت ميگيرد. آموزهي وحدت نظريه و عمل بدون شك يكي از خدمات عمده به بعضي از حوزههاي معرفت مانند بررسيهاي اجتماعي است و شايد نتايج بنيادي براي اخلاق و زيباييشناسي در برداشته باشد. اما، برخلاف گفتهي ماركس، حتي به عنوان روش پژوهش، passe-partout ] يا «كليد همهي درها» [ در قلمرو نظري نيست. شايد ماركس كه هيچ اثر منظم و روشمندي در فلسفه ننوشته، ادعا نكرده باشد كه علم عام و همهگيري به وجود آورده است. اما معروفترين مريدانش روش ماديت ديالكتيكي ] يا ماترياليسم ديالكتيك [ را همه جا صادق و قابل كاربرد و معتبر ميدانند و ماركسيسم را علم اعلايي تلقي ميكنند كه كليد هر زمينهاي از تحقيق را به دست ميدهد. من بايد اعتراف كنم كه صرفنظر از اينكه طرفداران ماركسيسم صفت «ديالكتيكي» را به چه معنايي از تعابير بيشمار آن تعبير كنند، آن ادعا را خردپسند نميدانم.
مگي: كشش گستردهي ماركسيسم كه روزگاري بسيار قوي بود و امروز شايد رو به كاهش گذاشته باشد، بيشتر ناشي از اين بود كه مجموعهي مُدلهاي روشن و به آساني قابل فهمي عرضه ميكرد: مُدلي از تاريخ، مدلي از جامعه و، به اين ترتيب، مدلي از مناسبات انسان با انسان. اين امر، صرفنظر از شأن و مرتبهي فلسفي ماركسيسم، سؤالي براي من پيش ميآرود كه ميخواهم با شما مطرح كنم و آن، مسئلهي جايگاه مدل در تفكر است و همچنين اهميت انتقاد از مدلها كه فعاليتي فلسفي است. پيشتر عرض كردم كه يكي از وظايف فلسفه و فيلسوفان روشن كردن مفاهيم يا تصورات است. ولي اين فقط يكي از وظايف است. مفاهيم يا تصورات را ممكن است به مصالح بنّايي انديشه تشبيه كنيم؛ ولي بديهي است كه ما در تفكرمان نه تنها از مصالح بنّايي، بلكه همچنين از طرحها يا ساختها استفاده ميكنيم. به اين ساختها ميگويند «مدل». فيالمثل، عدهاي وقتي از جامعه صحبت ميكنند، جامعه را نوعي ماشين تصور ميكنند كه به دست افراد بشر به منظور انجام بعضي كارها به هم وصل شده است و بخشهاي مخلتف آن به بعضي شيوههاي معين به هم متصلند. ديگران جامعه را قسمي ارگانيسم يا موجود انداموار تصور ميكنند، يعني چيزي كه مانند موجودي زنده رشدونمو ميكند به همان نحو كه يك درخت بلوط از دانهي بلوط ميرويد و تناور ميشود. اينكه شما جامعه را نوعي ماشين يا قسمتي موجود زنده تصور كنيد، نتايج عظيم و دامنهدار خواهد داشت، زيرا برحسب اينكه كداميك از اين دو مدل بر افكار شما مستولي باشد، درخصوص حكومت و سياست و عموماً مسائل اجتماعي، از جمله مسئلهي رابطهي فرد با جامعه، نتايج بسيار مختلفي خواهيد گرفت و نگرشهاي متفاوتي اتخاذ خواهيد كرد و برخورد ديگري نسبت به گذشته و راههاي ممكن براي ايجاد تغيير خواهيد داشت.
ترديد وجود دارد كه آيا اصولاً بشود بدون استفاده از مدلها فكر كرد. مدلها به شيوههاي گوناگون افكار ما را متأثر ميكنند و شكل ميدهند و محدود ميكنند و، با اين همه، ما غالباً از اين شيوهها بيخبريم. آيا تصديق ميفرماييد كه يكي از وظايف فلسفه آشكار كردن مدلهايي است كه ساخت اغلب پنهاني انديشههاي ما را درست ميكنند، و همچنين انتقاد از آنها؟
برلين: بله، اين حرف درست به نظر ميرسد. مثال بسيار خوب آنچه در نظر داريد ماركسيسم است. ماركسيسم تئوري انقلاب را شالودهي مدلهايش قرار ميدهد و درمورد هر فكر و هر واقعيتي اِعمال ميكند.
من از مدتها پيش در اين فكر بودهام كه تاريخ فلسفهي سياسي عمدتاً تاريخ مدلهاي متغير است و بررسي اين مدلها يكي از كارهاي مهم فلسفه است. بسياري از اوقات بهترين راه توضيح براي مردم، استفاده از تشبيه و رسيدن از معلوم به مجهول است. ميبينيد با سؤال سرگردان كنندهاي روبهرو شدهايد مانند اينكه: «انسان چيست؟» يا «طبيعت انساني چيست؟» براي شروع كار، ممكن است دنبال تشبيه مناسبي بگرديد. طبيعت انسان كمابيش مثلِ -مثل چيست؟ بياييد به جانورشناسي نگاه كنيم كه معلومات زيادي دربارهي آن داريم، يا به گياهشناسي كه از آن هم اطلاع زيادي داريم. چرا نبايد به مسائل مربوط به طبع بشري هم از همين راه بپردازيم؟ و بعد ميبينيد شروع به تأسيس علمي عمومي ناظر بر همهي مخلوقات در طبيعت، يا علمي دربارهي زيست و حيات به تمام شكلهاي مختلفش، كردهايد. دست كم تا قرن هجدهم اين فكر بهطور گسترده رواج داشت كه چرا بايد تصور كنيم كه انسان با ديگر موجودات تفاوت دارد. جانورشناسان روشهايي براي بررسي اجتماعات زنبورهاي عسل و سگهاي آبي يا بيدَستَرها ايجاد كردهاند. كُندرسه (34) اعلام ميكرد زماني خواهد رسيد كه علمي ناظر بر انسان هم بر پايهي همان اصول متين طبيعي داشته باشيم.
تصور ميكنم وايتهد (35) بود كه گفت فلسفه چيزي جزء مشتي حواشي به افلاطون نيست، چون بيشتر سؤالهاي بزرگي كه از آن زمان تاكنون ما را به خود مشغول كرده در افلاطون مطرح شده است. شايد برتراند راسل درست ميگفت كه امتياز بعضي از اين مطالب به فيثاغورث تعلق ميگيرد. به هر حال، اين متفكران يوناني رياضيات را الگو و نمونهي اعلاي معرفت ميدانستند و، بنابراين، تصور ميكردند كه سراسر عالم را ميشود صرفاً در چارچوب رياضيات تبيين كرد. واقعيت و هستي، ساختاري بود كه به طرز رياضي شكل پيدا كرده بود و هر چيزي در آن، مانند هندسه، دقيقاً سر جاي خودش قرار ميگرفت و جور درميآمد. ارسطو مدل زيستشناسي رشد و پرورش و كمال يافتن را ترجيح ميداد. رواقيون به تشبيهات فيزيكي گرايش داشتند. مكتب يهودي - مسيحي، براي روشن كردن رابطهي خداوند با انسان و انسان با انسان، از مفهوم خويشاوندي يا خانواده استفاده ميكند، يعني نسبت پدر با فرزندان و فرزندان با او و با همديگر. در قرن هفدهم مردم سعي داشتند ماهيت جامعه را در چارچوب مدلهاي حقوقي تبيين كنند، و فكر اينكه پيمان اجتماعي پيوند اساسي در جامعه است، از اينجا سرچشمه ميگيرد. هر مدل جديدي به اين جهت انتخاب ميشود كه تصور ميرود چيزي را كه تاكنون در تاريكي مانده بود، روشن ميكند. مدل در قرون وسطا مدل سلسله مراتب بود كه، مطابق آن، نظم جاويد عالم، به شكل هرم تصور ميشد: هرمي كه در رأس آن خدا بود و در قاعدهي هرم مراتب پايينتر مخلوقات، و هر مخلوق جاندار و هر شيء بيجاني وظيفه يا كاركرد خاصي داشت كه خدا براي او معين كرده بود. در اين مدل، بدبختي و بيچارگي قسمي اختلال ناشي از اشتباه گرفتن جاي خود در نظم الاهي تلقي ميشد. بعد احساسي به وجود آمد كه اين مدل با تجربههاي ما منطبق نيست. سؤالاتي پيش آمد از اين قبيل كه آيا ما واقعاً معتقديم كه پادشاهان يا سركردگان بزرگ يا خاوندان فئودال (36) ذاتاً نوعي برتري دارند كه تا ابد در ديگران پيدا نخواهد شد؟ آيا چنين چيزي منطق با دانستههاي ما دربارهي افراد انسان و مناسبات آنهاست؟ چه چيزي اين نظم سياسيي را كه ما معقول ميدانيم و ميپذيريم توجيه ميكند- به عبارت ديگر، پاسخ اين پرسش چيست كه چرا يكي بايد از ديگري اطاعت كند؟ ميگفتند رضايت و قبول كه مفهوم ميثاق اجتماعي مبيّن آن است، بدون شك تنها اساس معتبر ترتيبات اجتماعي و سياسي است. مگر اين طور نيست؟ پس ملاحظه ميكنيد كه چگونه مدلي جديد انسان را از ستم و تعدي مدل قديمتر آزاد ميكند.
از طرف ديگر، اين مدل جديد حقيقتي را پنهان نگاه ميدارد كه مدل قديم آشكار ميكرد، يعني وجود التزام ناشي از وظيفه و كاركرد افراد و گروهها (مانند اصناف و ارباب پيشهها و حرفهها) براي كمك به خير عامه، و برخورداري از حس عضويت در جماعت و تعاون هماهنگ براي رسيدن به هدفهاي مشترك، در برابر تعقيب منافع و مزاياي شخصي و غالباً تعبير اين منافع صرفاً به ماديات. نظريهي پيمان اجتماعي به ظاهر همهي پيوندهاي اجتماعي و وفاداريهاي سياسي و اخلاق شخصي را به منافع مادي برميگرداند. بنابراين، باز مدل ديگري جانشين مدل قبلي ميشود و اين بار اساس آن تشبيه ديگري است -يعني تشبيه زندگي انسان به زندگي ارگانيك يا انداموار گياهان يا جانواران. اين مدل، آدميان را از شر مدل مكانيستي قبلي نجات ميدهد. پس از چندي، مدل ديگري در پي اين مدل ميآيد كه بر تصور آفرينندگي هنري آزادانه و خودانگيخته پيريزي شده است و الهامبخش اين ديد قرار ميگيرد كه همان طور كه شاعران و نقاشان و آهنگسازان كارهاي هنري خلق ميكنند، رهبران نابغه نيز به جوامع شكل ميدهند. گاهي هر مدل از تركيب چند تصور از اينگونه تصورات به وجود ميآيد، مانند مدل تكويني - مردم شناختي يا مدل انداموار- روان شناختي. هر يك از اين الگوها يا نمونههاي اعلا، با زبان و اصطلاحات و صور خيالي و معاني مخصوص به خود در آن واحد، هم نشانه و هم عامل دگرگونسازي نظريه و عمل به طرز انقلابي است. ولي بايد ديد چه سبب ميشود كه اين الگوها پيدرپي جاي يكديگر را بگيرند؟ بخشي از پاسخ به اين سؤال بسيار مهم ولي مبهم و پوشيده بايد در اين واقعيت جستجو شود كه آدميان در لحظات گوناگون تاريخ نيازها و مشكلات مختلف پيدا ميكنند و دل نگران آنها ميشوند. بخشي از جامعه كه از لحاظ اخلاقي و سياسي از همه حساستر و فعالتر است، چيزهايي را به خصوص ظالمانه ميبيند كه احساس ميشود اعتقادات قديمي نه ديگر قادر به تبيين و توضيح و نه حل كردن آنهاست. علل اين جريان ممكن است غالباً اقتصادي باشد، هرچند، برخلاف تصور ماركسيستها، احياناً محدود به اين نميشود. ولي به هر حال، علت هر چه باشد، خود جريان تا جايي كه آگاهي از آن حاصل است، به اين صورت ظهور ميكند كه نظريهها و آرمانهاي اخلاقي و سياسي را تغيير ميدهد. در قلب اين نظريهها و آرمانها، «مدلهاي» محوري و متغيري جاي دارند كه الگوي انسان و جامعه محسوب ميشوند و افراد به پيروي از آنها، آگاهانه يا ناخودآگاه، ميانديشند و عمل ميكنند.
مگي: عجيب به نظر ميرسد كه اين همه افرادي كه فكر ميكنند ساده و بيتكلف و واقعبين و اهل عملند، بررسي انتقادي مدلها را كاري غيرعملي ميدانند و ردّ ميكنند. اگر كسي آنچه را در افكارش بديهي و مسلم ميداند بيرون نياورد و در معرض ديد نگذارد، صرفنظر از اينكه طرز فكر رايج و غالب دربارهي مسئلهي مورد اختلاف چيست، همچنان اسير آن باقي ميماند. مدل عصر يا زمان او، بدون اينكه خودش متوجه باشد، قفس او ميشود.
برلين: همين طور است.
مگي: چه چيز از افكاري كه به آنها اشاره كرديم دخيل در عمل است؟ اين افكار، فقط براي اينكه چند نمونه ذكر كرده باشيم، در انقلاب آمريكا و انقلاب فرانسه و انقلاب روسيه تأثير مستقيم داشتند. همهي اديان و مذاهب دنيا و همهي حكومتهاي ماركسيستي (بگذريم از ديگران) نمونههايي هستند از اينكه انديشهها چگونه ميتوانند تأثير مستقيم عملي در انسانها بگذارند و ميگذارند. بنابراين، اعتقاد به اينكه انديشههاي فلسفي با زندگي واقعي ارتباط ندارند خودش با زندگي واقعي ارتباط ندارد و يكسره برخلاف واقعبيني است.
برلين: من كاملاً موافقم. اگر افراد عادي غير از اين فكر ميكنند به دليل اين است كه بعضي از فلاسفه گاهي در بحث از اينگونه امور، بهطور غيرلازمي زبان غامض و دشواري مخصوص اهل فن به كار بردهاند. ولي البته تقصير يكسره از آنها نيست. وقتي كسي مستغرق در موضوعي ميشود، بياختيار در جزئيات آن هم مستغرق ميشود. فلاسفهي بزرگ هميشه به زباني حرف زدهاند كه افراد عادي از آن سر درآوردهاند و، بنابراين، جوهر و چكيدهي آن را دست كم به صورت ساده فهميدهاند. فلاسفهي كوچكتر گاهي بيش از حد سرگرم جزئيات ريز و ذرهبيني شدهاند. راسل يكبار چيزي گفته است كه، به نظر من، هم نمودار دركي بسيار عميق است و هم از كسي مانند او تا اندزاهاي برخلاف انتظار. ميگويد ديد و بينش محوري و اساسي فلاسفهي بزرگ ساده است. طول و تفصيل مطلب در ضمن آن چيزي نميآيد كه من اسمش را (شايد با ايجاز مخلّ) مدل موردنظر آنها از جهان گذاشتهام يا الگويي كه ماهيت دنيا و زندگي بشر را در چارچوب آن ميبينند؛ بسط و تفصيل در ضمن دفاع از اين برداشتهايشان در برابر اعتراضات و اشكالات واقعي يا خيالي ميآيد، و البته اينجاست كه مقدار زيادي ابتكار و مصطلحات فني وارد قضيه ميشود. اما اين فقط زرهي پر شاخ و برگ يا منجنيقي بالاي برج و بارو براي دفع دشمنان احتمالي است. خود قلعه پيچيده نيست. استدلال و قدرت منطقي معمولاً در حمله و دفاع به ميدان ميآيد و جزء خود آن ديد و بينش محوري نيست كه روشن و به آساني قابل فهم و نسبتاً ساده است. هيچ كسي كه با توجه كافي افلاطون يا آوگوستينوس يا دكارت يا لاك يا اسپينوزا يا كانت را بخواند چندان شبههاي در اين باره نخواهد داشت كه محور برداشتهايشان از جهان چيست. اين حكم درمورد بيشتر فلاسفهي برجستهي معاصر هم صدق ميكند كه اساس اعتقاداتشان كمتر محل شك و شبهه است و گفتههايشان براي افراد عادي مفهوم است و زبانشان آن چنان غامض نيست كه فقط براي اهل فن قابل درك باشد.