عقل اول يعني چه؟

مگر چند عقل داريم؟


اين سؤال، مشتمل بر سه مسئله ی مهم فلسفى (قاعده الواحد، صادر اول و صدور كثرت از وحدت ) است.

 قاعده الواحد:


اين قاعده كه يكى جز از يكى صادر نگردد (الواحد لا يصدر عنه الا الواحد)، از مهم‏ترين قواعد فلسفى به شمار مى‏رود؛ زيرا كه در پيدايش بسيارى از اصول و مسائل فلسفى، نقش بزرگى داشته است. به طورى كه -اگر ادعا شود بيشتر مسائل فلسفى با آن در ارتباط است، سخنى به گزاف گفته نشده است. مرحوم ميرداماد، در مقام تعبير، اين قاعده را از امهات اصول عقليه دانسته است و برخى ديگر از آن، به «اصل الاصيل» تعبير نموده‏اند، (قبسات، ص232).
بيشتر حكماى اسلامى، اين قاعده را در آثار خويش آورده و مفاد آن را پذيرفته‏اند. فارابى نيز، مبتكر آن را ارسطو معرفى كرده است.
سيد جلال الدين آشتيانى در اين زمينه مى‏گويد: «اين قاعده مورد اتفاق كليه حكماى مشّاء و اشراق و جمع زيادى از متكلمان و عارفان است. هر چند تعبيرات آنان از صادر اول؛ مختلف است، يعنى، حكماى مشاء و اشراق، صادر اول را عقل نخست و نور اول و عارفان آن راوجود عام، فيض منبسط، نفس رحمانى و اراده و مشيت فعليه حق تعالى معرفى كرده‏اند. حكيمان و فيلسوفان اسلامى، هر يك براى اثبات قاعده الواحد، برهانى اقامه نموده‏اند كه مى‏توان گفت: همگى آنها از اصل سنخيت معلول با علّت خود، تبعيت مى‏كند و مفهومشان يكى است،(مجموعه منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران، ج 1، ص 246).
بهمنيار در كتاب «التحصيل» در اثبات اين قاعده مى‏نويسد: «همواره در وجود علت خصوصيتى وجود دارد كه بر اساس آن، هر علتى منشأ صدور معلول خاصى واقع مى‏شود؛ خصوصيتى كه بدون آن صدور معلول از علت خود، ترجيح بلا مرجح است و محال [بنابراين اگركسى شعرى را مى‏سرايد و يا صنعتى دارد، نشانه آن است كه ملكه شاعرى و صنعت، در وجود او هست و هر معلولى بايد از اين نظر مسانخ علت خود باشد].
اين ويژگى، چنانچه احديت و بساطت ذات علت باشد، قهرا از چنين علتى جز معلول واحد بسيطى، صادر نخواهد شد و صدور معلول‏هاى متباين از آن، مستلزم وجود جهات متعدد در آن است كه خلاف فرض است»، (التحصيل، ص531).
از اين برهان چنين نتيجه گرفته مى‏شود كه چون واجب الوجود و علت حقيقى عالم (حق تعالى)، وجودى واحد و بسيط است، از چنين علت احدى الذاتى جز معلول واحد احدى الذات، صادر نمى‏شود و صادر اول جز يكى نيست.
در حكمه الاشراق آمده است: «از واجب الوجود ذاتى - كه همانا نور الانوار است - جز نور واحدى صادر نمى‏شود؛ زيرا همين كه وجودى علت براى دو معلول باشد، دليل بر تركيب جهات آن است و ذات واجب از هر گونه تركيب و جهتى كه زايد بر ذات باشد، مبرا است»،(حكمه‏الاشراق، ص 325).

صادر اول :


شيخ اشراق در مورد اين مسأله كه صادر اول كيست، قائل به اين معنا است كه: «صادر اول از نور الانوار، نور مجرد واحدى است كه هيچ‏گونه ظلمتى را در بر ندارد، زيرا اگر مشتمل بر ظلمتى بود، جهاتش متعدد مى‏شد و وحدتش از ميان مى‏رفت. اين نور واحد، همان است كه آن را مشانيان «عقل كل» مى‏نامند و در قرآن كريم به آن اشاره شده است («و ما امرنا الا واحده كلمح بالبصر»؛ (قمر، آيه 50 - همان، ص 328).
از كلام شيخ اشراق كه بگذريم صادر اول، تحت عنوان «اول ما خلق» در روايات اسلامى نيز مطرح شده است. در كتاب «بحارالانوار» از رسول خدا(ص) رواياتى وارد شده كه حضرت رسول(ص)، در آن وجود نورى خويش را به عنوان اولين مخلوق و صادر اول معرفى كرده است؛ مانند: «اول ما خلق الله العقل» و يا «اول ما خلق الله نورى».
بر اين اساس عارفان نيز از اولين فيض و نخستين فعل و مظهر حق تعالى؛ به حقيقت محمديه، نفس الرحمان، هويت سارى، فيض منبسط و اراده و مشيت فعليه حق تعالى تعبير مى‏كنند و آن حقيقت را واسطه سريان فيض و مشيت و رحمت تكوينى و تشريعى حق تعالى، به تمام هستى مى‏دانند.
البته اختلاف موجود در بيان فيلسوفان و عارفان، تنها يك نزاع لفظى نيست آنان، در اين مسأله متفاوت مى‏انديشند و اختلافشان، اساسى و عميق است.
يكى از اختلافات فيلسوف و عارف در عنوان «صدور» است. فيلسوف در اين زمينه معتقد است كه خداوند كه همان واجب الوجود است. مصدرى است كه از او وجودات امكانى صادر مى‏شود و جاعلى است كه وجود جعل مى‏كند و علّتى است كه وجود معلولى مى‏آفريند. ازاين نظر واژه «خلق» در قرآن كريم را به عليت و صدور و جعل تفسير مى‏كنند.
عارف به هيچ يك از اين امور معتقد نيست؛ او تنها به تجلّى قائل است. نظر عارف آن است كه تمام موجودات مظاهر حق‏اند نزاع هم لفظى نيست. عارف دشمن كثرت است و به هيچ وجه، وجود ثانى را براى حق تعالى و در عرض يا طول حق نمى‏پذيرد. او هر موجودى را درجنب حق تعالى، شريك البارى مى‏داند و اعتقاد به آن را شرك مى‏شمارد. اهل عرفان، واژه «خلق» را به ظهور و تجلّى تفسير مى‏كنند و معتقدند در تجلّى و ظهور، نوعى وحدت حكم فرما است. مظهر همان ظهور ظاهر است و حقيقت جلوه، چيزى جز خود متجلّى نيست. جلوه شى‏ء ثانى شى‏ء نيست. جلوه يك حقيقت مرتبه‏اى از مراتب همان حقيقت است و نه موجودى در كنار آن حقيقت؛ در حالى كه بنابر نظر فيلسوفان، ميان واجب و ممكن، غيريت حاكم است. وجود واجب غير از وجود ممكن است. در كنار وجود واجب، موجوداتى هستند به نام ممكن الوجود. «وجود» به دو قسمت ممكن و واجب تقسيم مى‏شود فيلسوف، به وجود علت و وجود معلول قائل است؛ نظريه‏اى كه از سوى عارف به شدّت مردود اعلام مى‏شود، (مقالات فلسفى شهيد مطهرى، ج 3، ص 130 و131).
يكى ديگر از وجوه اختلاف ميان فيلسوف و عارف، «وحدت و كثرت تجلّى و خلق» است. فيلسوف قائل است به اين كه اولاً از وجود واجب تعالى، وجود ممكن و موجودات امكانى فراوان صادر شده است. ثانيا ميان موجودات، به مراتب وجود (اول ما صدر و ثانى ما صدر) قائل است. موجود دوم معلول موجود اول است؛ همان طور كه موجود اول، معلول واجب الوجود بود. او عليت را منحصر به ذات حق نمى‏داند و به علتى غير ذات حق نيز قائل است؛ البته علتى كه از طرفى معلول، حق است و از طرف ديگر علت مادون خود و در طول عليت حق مى‏باشد. فيلسوف معتقد است که به تعداد موجودات امكانى عالم، علت وجود دارد.
عارف گذشته از اين كه عليت را به كلى منكر است، در مورد تجلّى هم تكرار در تجلّى را قبول ندارد. عارف علاوه بر اين كه جز يك وجود واحد مشخص را - كه حق است - نمى‏پذيرد به صدور ممكن از واجب اعتقاد ندارد؛ قهرا مراتب موجودات را هم قبول ندارد. وقتى اصولاً وجود منحصر بر وجود حق است، ديگر موجوداتى وجود ندارند كه ميان آنها، مراتب تشكيكى برقرار باشد و همچون فلاسفه قائل شويم به اين كه اولى، از حق و دومى، از اولى و سومى، از دومى به وجود آمده است.
عارف، قائل به وحدت حقيقى تجلّى است؛ يعنى، حق تعالى با يك تجلّى عين ثابت (وجود علمى) فيض منبسط را - كه مجمع جميع اعيان ثابته مادون خود است - آفريده است. عين ثابت انسان كامل، حقيقت محمديه، نفس الرحمان، مظهر كامل، كون جامع و حقيقت انسانيت راآفريد و چون در او ظهور نمود، تمامى كثرات اعيان ثابت و سپس اعيان خارجى، از همان تجلّى و يقين اول ظاهر شدند. به ظهور و كثرت ايشان - كه مراتب ظهورى و نزولات حق هستند - نيز هيچ گونه كثرتى در وجود و امر شخصى حق تعالى، حادث نشده است.
قرآن مى‏فرمايد: «و ما امرنا الا واحده كلمح بالبصر»؛ (قمر، آيه 50).
اين همه عكس مى و نقش مخالف كه نموديك فروغ رخ ساقى است كه بر جام افتاد

پيدايش كثرت از معلول اول؛ 

مسأله سوم در مورد چگونگى پيدايش كثرت از وحدت نيز بايد به مطالبى چند اشاره نمود تا حتى المقدور اين مسأله پيچيده فلسفى - كه از مشكلات طرح قاعده (الواحد لا يصدر عنه الا الواحد) نيز هست روشن گردد.
فيلسوفان اعتقاد دارند كه منشأ صدور كثرت از معلول اول، جهات كثرتى است كه در معلول اول وجود دارد. اين جهات لازمه ذاتى معلوليت معلول اول است؛ به طورى كه از مرتبه نقصان معلوليت انتزاع مى‏شوند و بر آن حمل مى‏گردند. صدر الدين قونوى در كتاب «مصباح الانس» جهات كثرت را در صادر اول، بر شش قسم مى‏داند:
1. تعقل موجد،
2. تعقل وجوب خويش از سوى غير (وجوب غيرى)،
3. امكان ذاتى،
4. وجود خويش،
5. هويت خويش،
6. تعقل ذات خويش.
سپس صادر اول را به اعتبار جهات اول تا سوم، منشأ صدور عقل دوم و نفس كلى و جسم فلكى به حساب مى‏آورد.
قهرا همين جهات كثرتى كه در معلول دوم هست، موجب پيدايش عقل سوم و مراتب ديگر مي گردد و بدوين ترتيب سلسله عقول دهگانه و افلاک نهگانه براساس تحليل ابونصر فارابي شکل مي گيرد.
علامه طباطبايي مي فرمايد: بنا بر قاعده الواحد، ما نياز به صادر اول داريم و با آن وجودعالم عقل قبل از عالم مثال و عالم ماده ثابت مي شود ولي از آنجا که جهات موجود در عالم مثال فراوان است عالم مثال نمي تواند از عقل اول که بسيط مي باشد صادر شود و براساس قاعده الواحد بايد علت عالم مثال خود داراي جهات متعددي باشد بنابراين نياز به عقول متعدد داريم تا عقل اخير داراي جهات متعدد مناسب با عالم مثال باشد. اما اين که تعداد عقول طوليه چه اندازه است ما راهي براي تعيين آن نداريم (بدايه الحکمه، فصل 11، مرحله 12).
حکماء مشاء عقيده داشته اند که تعداد عقول طولي ده عدد است و آخرين آنها را عقل فعال مي نامند که آن را علت عالم مثال مي دانند.
ابن سينا اين مطلب را در کتاب الهيات شفا به طور مفصل بررسي نموده است (شفاء مقاله نهم فصل چهارم).
براي مطالعه بيشتر در اين باره ر.ک:
- سجادي، سيدجعفر، فرهنگ علوم فلسفي و کلامي، ص 506.
- سبزواري، هادي، شرح منظومه، ج 2، ص 673 تا 695 با تعليقه آيت الله حسن زاده آملي